
| |
324 |
| |
30 |
| |
294 |
میانگین بازدید ها:
ساعت سرور:اين مقالات برگرفته از منابع مختلف است و به معناي تاييد آنها از نظر اين موسسه نمي باشد ، تنها براي اطلاع عموم است
در شهرهاي متمدن؛ فرايند شهرسازي، توجه به حمل و نقل و ترابري، امدادرساني، پليس و نگهباني و... به كار گرفته ميشوند تا شهروندان به سلامت و امنيت لازم دست يابند.
براي دقت در ميزان نيل به اين هدف مهم، شايسته است روند اتفاقات معمول و غيرمعمول در شهر مورد مطالعه قرار گيرد و بررسي شود كه تا چه حدي چنين امنيتي حاصل شده و تا چه ميزاني ميتوان درصد اين امنيت را بالا برد.
اگر جان و مال و حيثيت شهروندان به هر دليلي در معرض خطر باشد، هر يك از افراد ميتوانند با تمام قوا و نيروي خود به دفاع از خويشتن بپردازند و احياناً در صورت تزاحم با منافع ديگري، بحرانيبودن شرايط ايجاب ميكند تا مصلحت خويش را بر ديگران ترجيح دهند. ترس و احتياط شهروند را عامل تهديدكنندهاي براي ديگر شهروند خواهد كرد.
وقتي سوارهاي از دزد ميترسد، هرگز براي پياده توقف نميكند. وقتي سالمي از گرفتاري و اتلاف وقت و درگيري ميهراسد، هرگز به بيمار افتادهاي توجه نخواهد كرد و وقتي فردي نگران نوبت خود در صف ماشين، بانك، نانوايي، مطب پزشك و... باشد هرگز به درستي چشم باز نميكند كه ميزان نياز ديگري را ببيند.
در هياهوي تهران بزرگ ما، اين حالات شديداً قابل بررسي و تدقيق است. خيابانها و جادههاي شلوغ، ازدحام مسافر و ميهمان و مريض و خريدار و راننده و... در جايجاي شهر همه را به تكاپو واداشته تا فقط مراقب كلاه خود باشند. مشكلات و درگيريهاي فردي چنان پيله محكمي بر دور شخص ميتند كه او با ناله و فرياد تنهايي خود را بارها اعلام ميكند و توقعاتش را برنياورده ميانگارد.
در اين شهر همه تنهايند. فاصلهها زياد و زيادتر ميشود و دردمندان و تنها در مقابل حوادث و دردهاي ديگران بياعتناتر ميشوند. آيا تا به حال براي شما اين اتفاق نيفتاده كه در غروبي برفي يا باراني منتظر ماشين بمانيد و چهره بيتفاوت رانندهها را توهيني به خود حساب كنيد؟ آيا چهره بياعتناي پرستاري كه عزيز خانواده شما را پذيرش نميكند، نديدهايد؟ فروشنده و واسطهاي كه در مقابل تقاضاي شما نوعي سردي غيرمحترمانهاي نشان ميدهد را چگونه دريافتهايد؟ فحشها و ناسزاهاي رانندههاي بيحوصله و... .
اتفاقي كه افتاد شايد تكراري باشد، اما نگاه روشن و بابصيرتي ميطلبد تا به تحليل آن بنشيند. روز سهشنبهاي در همين ماه، مادري – كه آن همه در ارج و قربش شعار دادهايم و برنامههاي مفصل راديويي و تلويزيوني و روزنامهاي و هوايي و زميني برايش ترتيب دادهايم- در مسير تجريش به سيدخندان سوار اتوبوس شد.
او تا بدان جا را به خاطر آورد كه بر لبه پلكان اتوبوس ايستاده است و براي پياده شدن تلاش ميكند. با به حركت درآمدن اتوبوس فرياد زد: نگهدار! آقاي راننده نگهدار! و بعد هيچ نميفهميد. نميداند نيم ساعت يا يك ساعت بعد گذشته بود كه خودش را در قسمت جلوي اتوبوس – قسمت مخصوص آقايان- تنها مييابد.
با بيحالي و بيرمقي تمام و با سردردي عجيب از راننده ماجرا را ميپرسد. راننده گفته است، خانمي شما را هل داده و شما زمين خوردهايد. مادر گيج ساكت ميماند. پس آن زنان كجايند؟ آن خانم چرا كنار من نايستاد. در اين اثنا راننده مسير خانه را از مادر ميپرسد و او با فشار بر ذهن خود ميگويد: سيدخندان. اما باز به فكر فرو ميرود كه چگونه از آن پشت به قسمت جلو آورده شده؟ چه كسي يا كساني اين مادر ميانسال را به اينجا منتقل كرده است؟
چه اتفاقي افتاد؟ چرا هيچ زن و مردي از آن همه مسافر در اتوبوس نماندهاند؟ چرا من با راننده تنها ماندم؟ آيا من بيهوش بودم؟ چطور آن همه خانمهاي متشخص فرهنگي مسلمان خانوادهدار راضي شدند تا تن بيهوش مرا تنها بگذارند و بروند. گيج بود. هيچ نميفهميد.
راننده هم ميترسيد. از چه، نميدانم. از مسئوليت، از اتهام، از جرم؟ او فقط ميخواست هر چه سريعتر از اين مخمصه خلاص شود. بيتوجه به احوال مادر، او را در هياهوي زير پل سيدخندان پياده كرد و با سرعت از آن مكان دور شد. حال چه بلايي بر سر اين مادر با جمعيت زير پل، چالهها و جويها و ماشينهاي متعدد سواري و مينيبوس و شخصي ميافتد، ديگر مهم نبود. آنچه اهميت داشت اين بود كه اين مادر قدرت و اطلاعات كافي براي متهم كردن كسي نداشت.
قسمت زشتتر قضيه آن جا بود كه راننده هنگام پياده كردن مادر به او ميگويد: همان خانم كه شما را هل داد، اين هزار تومان را براي شما گذاشته است و مجموعهاي از اسكناسهاي دويست و صد و پنجاه توماني را در كف دست مادر نيمهبيهوش گذاشت. غرور جريحهدارشده مادر در آن همه بيحالي و بيرمقي فرصت فريادزدن نيافت. از ماشين پياده شد. پولها را در صندوق صدقات انداخت و لنگلنگان به سوي خانه روان شد.
از وحشت اهل خانه و ماجراهاي بيمارستان و عكس و سيتياسكن و احتمال خونريزي مغزي در اثر ضربه وارده و جريانهاي بعد چيزي نمينويسم. اما اين نكته دل انسان بيدار را به درد ميآورد كه كجايند شهروندان عاطفي مسلمان ايراني؟ فرق وطن با كشور بيگانه چيست؟ رابطه همشهري بودن چه معنايي دارد؟ چرا همشهريان ما در اين روابط عاطفي و انساني و اسلامي تا به اين حد نزول كردهاند. آن كه در گوشهاي افتاده، چه اتوبوس، پيادهرو يا خيابان به هر حال عزيزي است كه خانوادهاي نگران اوست.
از چه ميترسيم؟ چرا تا به اين حد نسبت به سلامت و امنيت همشهريان خود بيتوجه و بيتفاوت ميمانيم؟ زنان و مردان داخل اتوبوس، آن شب چطور خوابيدند. لابد يكي ميهماني داشت. يكي به مدرسهاي ميرفت. يكي بايد از بانك پول ميگرفت و ميداد و... الحمدلله همه به كارهايشان رسيدند.
به آنها چه مربوط كه يك نفر افتاد. يك نفر زخمي شد. بيهوش شد. يك نفر تا پايان عمر از اين ضربه روحي و جسمي رنج خواهد برد. افتادن و جراحت و مرگ شايد براي هر انساني پيش آيد و شايد اموري اجتنابناپذير تلقي شود، اما بيتوجهي و بياعتنايي و سردي و خودخواهي را چگونه بايد توجيه كنيم. جاي سؤال است كه آيا خواص فردي و شخصيتي ما بايد تغيير كند؟ جامعه و قوانين آن بايد تغيير كند؟ كجاي مسئله نادرست است؟
نويسنده:دكتر نسرين فقيهملك مرزبان
برگرفته از سايت روزنامه همشهري
© کپی رایت توسط موسسه فرهنگی هنری قلم صنع (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.
نوشته شده در تاریخ: 1386/12/14 (411 مشاهده)
