raha9, ,,وایییییییییییییی چه قدر منو تحویل گرفتی...م حالا خیلی مونده به درجه استادی برسم...
عزیزم بهم ایمیل بزن..شمارتو بذار...وقتی نتارو یاد گرفت بهش یاد میدم.....ghazal1027@yahoo.com _________________ دلت به دوريه من چه جوري عادت كرد.؟؟
چه زود دل سنگت به دوري عادت كرد!!
raha9, سلام خانومم...شما به من لطف داری....
هر کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم...
برباد عزیز برات اروزی ارامش دارم....
عذرخواهی میکنم که تو تاپیک شما راجب خودم حرف زدم...شرمنده....به امید موفقیت برای شما برادر عزیز.....عسل _________________ دلت به دوريه من چه جوري عادت كرد.؟؟
چه زود دل سنگت به دوري عادت كرد!!
به نظر من بعد ازچند سالی که با هم بودین حتما همسرتون باید خوب شناخته باشه شما رو و اگه هنوز بهتون اعتماد نداره و اجازه میده مادرش تعیین تکلیف کنه فایده ای نداره اما اگه فکر می کنی الان تو فشاره بهش فرصت بده. معمولا خانم ها تو دوران نامزدی بهانه جو میشن و حساس .چون دوست دارن به بهترین نحو با خانواده شوهر و خودشون مواجهه بشن و شوهرو معرفی کنن.سعی کن بیاریش سمت خودت و کاری کنی بیشتر از مادرش روش تسلط داشته باشی. با سیاست باهاش برخورد کن.با زبون رامش کن. شما دو تا باید برای زندگیتون تصمیم بگیرین.مادرشم چون تجربه بدی داشته اینکارو میکنه. درکش کن و اعتمادشو جلب کن. مشکلتون حاد نیست خودتون باید درستش کنید نه کس دیگه.
دوستان ببخشید چند وقته سر نزدم هم خیلی گرفتار بودم هم درگیر
ممنون از نظراتتون
انگار به آخر خط رسیدم . دو سه روز پیش خانومم برام دادخواست مهریه و نفقه فرستاد. وکیلشم بهم زنگ زد قرار گذاشت.
امروزم رفتم زنم با تمام بی احساسی گفت اصلا دوست ندارم از تمام حق و حقوقم هم می گذرم منو طلاق بده.
من 4 سال تمام احساسم رو خرجش کردم این انصاف نبود . خیلی ناراحتم آخه چرا اینقدر آدما بی وفا شدن.
امیدوارم حالت خوب باشه عزیزم. خیلی خوبه که هوای منو داری و بهم سر میزنی. ببخش ناراحتت کردم. اما تنها راه آروم شدنم همین همدردی شما دوستان عزیزه.
حرف زدن با پدر مادرش فایده نداره . قبلا خیلی باهاشون حرف زدم اما فایده ای نداشته از طرفی مسبب اصلی تمام این ماجرا ها بیشتر مادر خانومم ایشون هیچ وقت واقعیتهای زندگی رو برای دخترش تعریف نکرده و همیشه تخم استرس و نفرت و تو وجودش پاشیده . قضیه طلاق هم اولین بار توسط ایشون مطرح شد.
من با خیلی مشاورها صحبت کردم اما هیچ کدوم آینده روشنی برای من تصویر نکردن. تو مدت که ما از هم جدا بودیم خانومم پیش یکی از دکتر های روانشناس معروف یک مدت مشاوره میرفته و یک سری دوره های سه روزه که ایشون برگزار می کنه رو هم گذرونده . به ایشونم زنگ زدم تا واسطه بشه ما بتونیم مشکلمون رو حل کنیم. اما دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستم که هیچ فایده ای نداره . ایشون با توجه به روحیات و اخلاقش اصلا گزینه مناسبی برای ادامه زندگی نیست.
بهم گفت خیلی بچه س ، دروغگو و در توهم بسر میبره . اگه حتی با تمام وجود هم بخوادت و چند سال تحملش کنی بازم معلوم نیست اون چیزی که می خواهی بشه و بتونه زندگی رو راه ببره. بهم تلنگر زد که تو چجوری می خوای تربیت بچتو به دست اون بدی . حالا در نظر بگیر که ایشون با تمام وجود از من متنفره و با صراحت تمام هم به خودم گفته هم به روانشناسش که من اصلا ایده آل ایشون نیستم و منو نمی خواهد. تازه یک سری تصویر دیگه برام ترسیم کرد که اینجا جاش نیست که بگم.
البته این صحبتهایی که کرد تو پس زمینه فکری من وجود داشت اما فکر می کردم شاید بشه درستش کرد اما با توجه به اینکه ایشون هیچ تمایلی برای ادامه نداره منم مطمعنا دیگه کاری نمی تونم بکنم. تو این 3- 4 روز اخیر خیلی روزهای سختی داشتم ولی وقتی فکر می کنم دیگه راه چاره ای ندارم اگه حتی ادعا می کنم که عاشقشم باید به انتخابی که کرده احترام بگذارم.
بعضی وقتها بعضی کارا دیگه راه چاره ای نداره .
بازم ممنون بهم سر بزن این روزها به تسلی و آرامش نیاز دارم. اول خدا باید کمکم کنه بعدم شما دوستای مهربون
این مطلب آخرین بار توسط barbad در شنبه 28 خرداد 1390 - 21:47 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
شاید گذشت زمان اونو از تصمیمش منصرف کنه ولی منم ایشون رو دیگه برای اینده شما مناسب نمیدونم..چون ممکنه بعدها که زندگیتون پررنگتر شد تحت تاثر یکی دیگه نظرش عوض شه...
شما که همیشه نمتونین مراقبش باشین..باید خودش بخواد
میدونم..خیلی سخته...ولی طلاق برای خودش بد میشه نه شما..مطمئن باش اگر خدایی نکرده کارتون به جدایی کشید حتما خواست خدا بوده و خدا بهتر ایشون و براتون در نظر داره....
میخواستم بگم خانوادش..اما خود خانواده مسبب این مشکلاتن.....
با رفتارشون علاقه بین شمارو از بین بردن...همون علاقه میتونست همسرتونو برگردونه که اونم نسبت به شما سرد کردن ...
بیشتر برامون حرف بزن..میدونم شرایط سختیه..محکم باش.... _________________ دلت به دوريه من چه جوري عادت كرد.؟؟
چه زود دل سنگت به دوري عادت كرد!!
مرسی . میدونم این روزا حسابی سرت شلوغه تاپیکتو معمولا می خونم . اما بازم برام کامنت میزاری.
حالم مثل یک ساحل دریای که دریاش در حال جذر و مده مدام میره زیر آّب و میاد بیرون. حی خودمو جمع و جور می کنم اما دو باره از درون ریزش می کنم . نمی دونم چی کار کنم . خودت می دونی حال جدایی چه جوری . دلم می خواهد یک مدتی تو این دنیا نباشم تا تو خلوت خودم دو باره اوج بگیرم تا از گذشته درس بگیرم . تا باز پیدا کنم خودمو.
یک تیکه از دلم کنده شده فکر کنم فقط یاد خدا بتونه پرش کنه. احساس خلا دیونم میکنه این رسمش نبود. با دل یک عاشق اینجوری تا کردن خیلی نامردیه.
ببخشید ناراحتتون کردم. چیکار کنم مگه دردل بتونه آرومم کنه. خیلی دوستتون دارم همین که بدون قضاوت به حرفام گوش میدین.
وظیفمه که بتونم کمک که نه حداقل به حرفهات گوش بدم..
میدونم چی میگیو کاملا درکت میکنم..همه ما تو زندگیمون نیاز داریم که با زمین خوردن تجربه کسب کنیم...
منم خودم دارم جدا میشم..وقتی دو نفر که از لحاظ عاطفی جدا میشن یعنی جدایی دیگه ربطی نداره به اینکه زن و شوهری دوستی نامزدی..جدایی از عشقمون...
منم بازی خوردم...تو تاپیکم میگم سام منو میخواد دوسم داره..اما به عمقش فکر کنی میبینی سام اصلا منو نخواسته و دوسم نداشته که منو فریب داده..
منم تو سن کم عشقو تجربه کردم...اما اشتباهی...
چه فایده ای داشت..اخرش ؟ اخرش چی شد؟ منم سر خورده برگشم سر خونه اول...
انقدر دلم گرفته که اینجا هم پرحرفی کردم....
ببخشید...
الان دوران سختیو پشت سر میذاری..نیاز به تکیه گاه داری..به خانودات تکیه کن...
باهاشون درد دو دل کن...
من برادرم تو اوج جوونی همسرشو از دست داد....
شوکه بود..دوست داشت همش باهامون حرف بزنه..من پا به پاش اشک میریختم..
من کاملا درکت میکنمو باهات همدردی میکنم...
از خدا یه همدم خوب بخواه..یه جایگزین میتونه جسم خسته تورو دوباره احیا کنه...
به این فکر کن که اگه میرفتی تو زنگی باید همش تحملش میکردی تا باهاش زندگی کنی...
ارامش الانه..شکست خوردی...به بعدش فکر کن...بعد از هر شکستی پیروزیه...
دستتو به ما بده و بلندشه....تازه اول راهیم..هممون....باید قوی باشیمو با هر ضربه ای خودمونیو نبازیم...
باشه..؟
تنها کاری که میکنی برامون حرف بزن....
دیگه هم نگو ببخشید ناراحتتون کردم..ما ناراحت نمیشیم خوشحالام میشیم که بهمون اعتماد کردی..مگه نه رها؟
منتظر حرفاتون هستیم.....عسل _________________ دلت به دوريه من چه جوري عادت كرد.؟؟
چه زود دل سنگت به دوري عادت كرد!!
BARBAD جونم سلام مرد قویه روزگار من و عسل و بقیه دوستان کنارتیم
پشتتیم در درجه اول بگم عسل جون راست میگه خوشحال میشیم که بهمون اعتماد میکنی
تو باید هرچی داری و نداری( از لحاظ حرفی) اینجا بگی و بزنی تا خالی بشی اصلا این
فکرو نکن که ما ناراحت میشیم یا نه اصلا فرض بگیر گریه کنیم مهم اینه که تو خالی بشی نگران ما نباش تو نیاز به این داری تا صب تا شب واسه ما دردو دل کنی و از خاطراتت که الان واست به تلخی میگراید و بگی شاید باورت نشه با خوندن تاپیکت گریه کردم ولی خوشحالم که بعد از این آینده خوبی در پیش رو داری خیلی خوب برباد جونم توروخدا برامون حرف بزن گریه کن برو یه جا داد بزن فقط تو خودت نریز اون تصاویری که برات ترسیم کردو برامون بگو ممنونم که به ما اعتماد داری خانوادت از این موضوع باخبر شدن چی میگن بهت اگر دوست صمیمی داری روزی نیم ساعت باهاش درد و دل کن تا تخلیه بشی من نوکرتم همیشه میام و بهت سر میزنم فقط قوی باش و سعی کن غسل صبر کنی همیشه خیلی تاثیر داره آهنگ های آرام بخش گوش کن برباد جونم مواظب خودت باش تو میتونی میتونی میتونی اطمینان دارم هر کسی لایق عشق پاک نیست
برباد جونم من خودم قبل از اینکه ازدواج کنم یه سال با یه پسره که همه میگفتن بهم نمیخوریم دوست بودم همسایمون بود و هست ولی دیونه وار دوسش داشتم کارایی واسش میکردم میگفت مادرم نکرده و هیچ کس برام نمیکنه خلاصه عاشقش بودم داستانش طولانیه نمیخام سرتو درد بیارم مادرش نشست زیر پاش ما رو از هم جداکرد حتی اومد خاستگاریم ولی جدا شدیم من شدم عین دیوانه ها هیچ کسو برا دردو دل نداشتم 4 ماه تو خونه تحت نظر دکتر بستری شدم میومد بهم سرم میزدو میرفت فقط واسم پوست مونده بود و شده بوودم شبیه بچه های اتیوپی کسی منو نمیشناخت منو خاهرم سوار ماشین میکرد میبرد سر کوچه آخر شبا تا فقط به ماشینش دست بکشم تا بتونم آروم بخابم ببین چقد دیونش بودم عکساشو میدیدم زار میزدم خلاصه به خودم اومدم شد 6 ماه و سعی کردم به هر بدبختی شده خودمو نجات بدم رفتم غسل صبر کردم و اومدم نماز خوندم و بعد راهیه امام رضا شدیم و کلی اونجا بادل شکسته حرفامو زدم و ازش خاستم تا یه شوهر خوب که بتونه به من آرامش بده و نصیبم کنه خدا شاهده از مشهد برگشتیم برام خاستگار که همکارم بود قبلا اومد جلو من خوشم اومده بود ولی دوباره مادرش مخالفت کردنو گفتن اختلاف سنیتون کمه دوباره گریه ولی سریع به خودم اومدم و به خدا توکل کردم و چند روز بعد با وحید آشنا شدم و خیلی مدت کوتاهی باهم بودیم و اومد خاستگاریم و باهم عقد کردیم و هردو که نذر امام رضا کرده بودیم تا زندگی پر از آرامشی رو شروع کنیم و راهی مشهد شدیم . شرمنده سرتو درد آوردم خاستم بدونی ما هر کدوم به نحوی سختی کشیدیم و حال تورو درک میکنیم و بدون خدا خوشبختیه بندشو میخاد نه چیز دیگه الان اون آقا همیشه منو با وحید میبینه و حسرته که تو چشاش دیده میشه نه چیز دیگه . نگران نباش درست میشه اگه تونستی به یه امامزاده برو امامزاده قاسم خیلی خوبه یا داود برو طبیعت اونجا بکره واسه روحیت عالیه من کنارتم نگران هیچی نباش دوست دارم دوسته خوبه من
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه : قبلی1, 2, 3, 4 ... 12, 13, 14بعدی
صفحه 3 از 14
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید
بخش مشاوره زیر نظر آقا قاسمی کبریا به پاسخ سوالات شما میپردازد.
مطالبي كه دكتر قاسمي كبريا مي فرمايند با نام ايشان (kebria) منتشر مي شود و بقيه مطالب ارسال شده فقط
به عنوان همكاري در يك موضوع توسط كاربران ديگر ارسال شده و هيچ مسئوليتي متوجه موسسه قلم صنع نيست. قوانين مهم