از خودم متنفرم. دیگه خودمو دوست ندارم. میدونم ناشکرم. خیلی هم ناشکرم.
اما گذشته آزارم میده. از وقتی سه ساله بودم. حتی شاید دورتر . شاید از وقتی دنیا نیومده بودم.از همه چیز خودم متنفرم.
همه سالهای زندگیمو حتی وقتی بچه بودم سعی کردم تغییر بدم شرایطو. همش دست و پا زدم. گاهی باختم گاهی بردم. خیلی ها میگن زندگیم خوبه. موقعیتم خوبه اما من زاضی نیستم. هیچی راضیم نمی کنه .هیچی..
خسته شدم از این همه تلاش . از این همه کار. حس می کنم احمقم. آدمای دور و برم هم احمق می بینم. همه چیز سیاهه. نمی تونم از این سیاهی بیام بیرون..
سلام برا همدردی اومدم همین ولی موقعهایی که مثل تو میشم نیتمو تو کارام صاف میکنم میبینم خدایی هست دلم اروم میشه من خودم میدونم جرا مثل شمام چون اعتماد به نفسم خیلی اومده پایین
ببین من یه دوست دارم
میگه کـــــــــــــه
چیزایی هستن که اذیتش میکنن
ناراختش میکنن
...........................
ولی به زبون نمیاهره اونارو
تا لااقل باورشون نکنه
...............................
منم میخوام دیگه به زبون نیارم
تو هم همین کارو کن
...........................................
خدارو چه دیدی؟
شاید جواب داد _________________ از زمانی که همه روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم..
صادق هدایت .. بوف کور
نارسیس
neda0148,
خیلی وقتا قورت میدم حرفامو.انقد قورت دادم که دارم بالا میارم. از این گذشته لعنتی متنفرم. ازش رها نمیشم. این روزا دیگه من نیستم که با گذشته میشازم بلکه اونه که داره با من میسازه. من کمال طلبم. مشکلم شاید اینه. همه چیزو در حد عالی می خوام. نمی تونم . نمیشه. دارم رنج می برم.
حسم میگه خدارو نشناختم. خوب نشناختمش دیگه.
من هیچوقت کسی رو دوست ندارم. هیچوقت نمی گم که دوست دارم. آخه احساس دوست داشتن نمی کنم. اما رنج می برم به خاطر از دست دادنشون. این دوست داشتنه؟ پس چرا نمی فهمم قبله اینکه از دستشون بدم؟؟
من حتی به خاطر گناهم هم نمی تونم خودم رو ببخشم. من بزرگترین گناه رو کردم. و هر بار فرد خطاکاری رو می بینم با خودم مقایسه می کنم میبینم از اون بزرگتره گناهم. چون نمی تونم خودمو ببخشم حس می کنم خدا هم منو نبخشیده.
حتی مطمئن نیستم گناهم رو باز تکرار نکنم.ظاهر سخت و محکمی دارم. اما درونم خیلی شکنندست.
از خودم متنفرم. با اینکه بارها میگم خدا رو شکر . به نسبت تلاشم موفق بودم اما از درون باور نمی کنم.
حس می کنم ته دنیا قرار دارم.
شب قدر خیلی گریه کردم اما باورم هنوز اینه که خدا نبخشیده. حس می کنم هیچوقت بخشیده نمی شم. سعی می کنم فکر و تمرکزم رو بدم به چیزای دیگه اما باز سر خونه اولم.
نمیدونم اینو من به دوستم گفتم ... یا دوستم به من گفت
یکیمون گفتیم بالاخره
که : تا وقتی خودت خودتو نبخشی احساس میکنی خدا هم تورو نبخشیده
.......................
یعنی در واقع تا اون حس عذاب وجدانه هس _________________ از زمانی که همه روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم..
صادق هدایت .. بوف کور
نارسیس
معنای این همه سکوت چیست؟ من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان. کاش هرگز از درخت انجیر پایین نیامده بودم کاش.
هر روز که میگذره در خودم بیشتر فرو میرم. خیلی جالبه که هنوز نمیدونم چطور میشه زندگی کرد. از این خنده های تصنعی خسته شدم. دیگه نمی خندم. تحمل حرف ندارم.عصبی شدم.
دیروز سر سفره افطار.. مامانم یه چیزی گفت من ناراحت شدم.می خواست از دلم بیرون بیاره. بهش گفتم مامان هیچی نگو. اعصاب ندارم صداتو بشنوم. دست خودم نبود. واقعا اعصاب نداشتم.انقدی که هرچی سعی کردم نتونستم از پشت میز بلند نشم. اتاقم همه دنیای منه. امدم تو اتاقم. بغلش کردم. نوشتم از این وصعیت متنفرم.
گاهی از همه متنفر میشم. حتی مامانم. طاقت شنیدن نه ندارم. خودخواه شدم.
حتی از این خودخواهیم هم بدم میاد. از همه چیز زندگیم بد میاد.
دیگه خودمو دوس ندارم.
معنای این همه سکوت چیست؟ من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان. کاش هرگز از درخت انجیر پایین نیامده بودم کاش.
هر روز که میگذره در خودم بیشتر فرو میرم. خیلی جالبه که هنوز نمیدونم چطور میشه زندگی کرد. از این خنده های تصنعی خسته شدم. دیگه نمی خندم. تحمل حرف ندارم.عصبی شدم.
دیروز سر سفره افطار.. مامانم یه چیزی گفت من ناراحت شدم.می خواست از دلم بیرون بیاره. بهش گفتم مامان هیچی نگو. اعصاب ندارم صداتو بشنوم. دست خودم نبود. واقعا اعصاب نداشتم.انقدی که هرچی سعی کردم نتونستم از پشت میز بلند نشم. اتاقم همه دنیای منه. امدم تو اتاقم. بغلش کردم. نوشتم از این وصعیت متنفرم.
گاهی از همه متنفر میشم. حتی مامانم. طاقت شنیدن نه ندارم. خودخواه شدم.
حتی از این خودخواهیم هم بدم میاد. از همه چیز زندگیم بد میاد.
دیگه خودمو دوس ندارم.
neda0148,
شب قدر خیلی گریه کردم اما باورم هنوز اینه که خدا نبخشیده.
بعضی گریه ها، جواب استجابت دعاها و حاجاتمونه!
بگو چیکار کردی که فکر میکنی نبخشیده؟ خیلی بسته حرف میزنی! درست و حسابی حرف بزنه چه مشکلی داری؟! _________________ وبلاگ عشق ورزی و عشق بازی
http://lovemaking.blogsky.com
امشب باز تکرار شد. مامانم داشت خیلی اروم و دلسوزانه می گفت به یکی از این خواستگارا جواب بده. سنت بالا میره ازدواج سخت میشه.من نمیدونم چی شد. یهو عصبانی شدم. گفتم من اگه بدبخت بشم مسببش شمایید. شما که نذاشتید با کسی که می خواستم ازدواج کنم. اون اگه خوب بود یا بد بود خودم انتخابش کرده بودم. گفتم از این زندگی متنفرم.
مامانم فقط سکوت کرد.
خودمم میدونستم که حرفام از ته قلبم نیست. میدونستم که دارم اشتباه می کنم. اما یه چیزایی ته دلم مونده.
خوب دوستش داشتم. بوسیدم .بوسیدمش...
اینه گناه من...
حالا چه جوری می تونم با یه نفر دیگه ازدواج کنم؟ وقتی یه نفر دیگه رو تو آغوش خودم داشتم. چطور می تونم؟؟ من نمی تونم ماسک بذارم و چشم تو چشم طرف مقابلم دروغ بگم.
من از خودم بدم میاد. هر روز که میگذره از خودم متنفر تر میشم.
احساس گناه دارم. حس فریب خوردگی دارم. تنهام.
ظاهرم محکمه. حتی میشه در طول روز بارها و بارها بخندم اما درونم اروم نیست.زود عصبانی میشم پرخاشگر شدم. میدونم دارم همه چیزم رو از دست میدم. اما گاهی احساس می کنم دیگه ته خطم.
من یه نشونه می خوام فقط یه نشونه تا مطمئن شم خدا بخشیده منو.
maskh, مگه بوسیدن گناهه ؟ شعر شاهکار رو شنیدی؟
خدا دوست دارد آن لبی را که ببوسد نه آن کس از که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم
مگه اونی که بعدا میخوای باهاش ازدواج کنی هیچیکو نبوسیده ؟
shahriyar,
نمیدونم.مرز هر خوبی وبدی از دستم خارج شده. دیگه نمی فهمم کجا قرار دارم. دوستم میگه اینکه خطا کردی و ازش درس بگیری خیلی خوبه. اما من قلبم اروم نیس. دیگه نمی فهمم کجای این قصه قرار دارم. دیگه کنترل هیچی دستم نیس.راستش این گره ای که به زندگی من افتاده انگاری که همه اتفاقاتی که حتی تو گذشته های دور بوده داره این گره رو کور و کور تر می کنه. نمیدونم چرا به یه بمبست که میرسم همه گذشته برام از نو زنده میشه.
نمی تونم باور کنم من فریب خوردم. فریب خودکامگیه یه آدم. نمی تونم باور کنم احساسی که بخشیدم. واسه خودم خیلی احترام قائل بودم . خیلی مغرور بودم. خودمو دوس داشتم . اعتماد به نفس داشتم.اما حالا چی؟ حالا چی دارم؟
خیلی وقته داره میگذره اما هر روز که میگذره درد من عمیق تر میشه.
maskhجان بنظر من تو دچار عدم شناخت هستی خودتو نمیشناسی خدارو نمیشناسی اطرافیانت رو هم نمیشناسی سعی کن یکی از اینهارو بشناسی حرفات بوی حرفای نهیلیستارو میده اگه فکری بحال خودت نکنی راهی رو میری که صادق هدایت رفت فرقش این خواهد بود که اون از خودش آثار برجسته گذاشت ورفت ولی تو گمنام میری.
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه 1, 2بعدی
صفحه 1 از 2
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید
بخش مشاوره زیر نظر آقا قاسمی کبریا به پاسخ سوالات شما میپردازد.
مطالبي كه دكتر قاسمي كبريا مي فرمايند با نام ايشان (kebria) منتشر مي شود و بقيه مطالب ارسال شده فقط
به عنوان همكاري در يك موضوع توسط كاربران ديگر ارسال شده و هيچ مسئوليتي متوجه موسسه قلم صنع نيست. قوانين مهم