سلام
خواهش میکنم کمکم کنید....دیگه خسته شدم
من تو یه خانواده کاملامذهبی بزرگ شدم.4تا خواهریم اولی 36سال....دومی35سال .........من30سال وچهارمی 25سال.....هیچکدام ازدواج نکردیم .......
تا5سال پیش اگه خواستگار برای سه تا بچه های آخر میمد بابام میگفت نه تا تکلیف اولی معلوم نشه بقیه نمیشه ازدواج کنن.....اگه یکی ازاونا بره این توخونه میمونه وفکر میکنن عیبی داشته........برای اولی هم که خواستگار میمد یا بابام ایراد میگرفت یا خودش....آخه خودش میخواست شوهرش مثل پسرای فامیل یا مثل شوهر دختر عمم باشه ....چون همسن بودن ونمیخواست ازاون کمتر باشه.........وحتی خیلی وقتها که مامانم باش حرف میزد که دیگه نوبت بقیست میگفت حرفشم نزنید اگه اونا زودتر از من ازدواج کنن خودمو میکشم............
تواین چند سال چندتا خواستگار براخواهر دومم هم راه دادن یه چندتایی شون موافق بودن ولی خواهر اولم قهر میکرد وازخونه میرفت ومیگفت خودمو میکشم بد که میدید خبری نشد برمیگشت
الان حدود 8سال مدام توی خونه مادعواست......من اعصاب برام نمونده خواهر دومم میگه به مامانم اینا که شما فرصت زندگی رو ازم گرفتید وپا به بختم زدید...منو بدبخت کردید بقیه رو نکنید.......اولیم میگه بمن چه ؟خوب برو براخودت شوهر پیدا کن.....ماهام ازایناییم که تالا با هیچ پسری صمیمی حرف نزدیم همش سرسنگین بودیم حتی پسرای فامیل.......خواهرم گریه میکنه میگه چطور به من که رسید عوض اینکه پدر مادرم کاری در حقم انجام بدن باید برم تو کوچه دنبال شوهر....میگه من از سن بچه دار شدنم گذشته
همه دختر پسرای فامیل ازدواج کردن ...هروقتم کارت دعوت میاد خونمون یه جنگ اساسی داریم که همه رفتن وماتوخونه موندم ...خوب حقم داره....اولی هم نشته تا شاهزاده رویاهاش بیاد....وتا یه خواستگار براکسی دیگه میاد میخواد دق کنه....
همش تودعواها مامانم میمد وسط که جداشون کنه ...ماهم همینطور...تودعوای چند ماه پیش مامانم سکته کرد وفلج شد دیگه حرفم نمیزنه.......ولی بازم هر چند وقت یه بار اولی به یه بهونه ای یادومی دعوا راه میندازه....دومی سعی میکنه کوتاه بیاد ولی من دیگه طاقت ندارم دلم میخواد خفش کنم....همش دنبال دعواست....حتی بامامان بابامیکه فرق میذارید بین بچه ها
منم افسردگی گرفتمو خودارضایی میکنم.....دلم میخواد ازاینجا فرار کنم...دیگه تحمل ندارم همه دوستام ازدواج کردن وبچه دارن ....من هنوز شاهد دعواهای خواهرامم
آقای دکتر کبریا بدادم برسید
سلام به شما الانم اوضاع همینطوری هستش باید اولی ازدواج بکنه که شماها هم از داج بکنید اگه نه عاقلانه تصمیم بگیرید وزودتر دست بهکار بشید اون کار اخریم که گفتید چون گفتید مذهبی هستید مطمئنا ئیدونید گناه به خدا توکل کنید کم کم کنارش بذاریدواز خدای بزرگ کمک بخواهید در ضمن نکته مهم اینه که شما حتما باید همتونو میگم ارتباطتونو با جامعه واطرافیان خیلی زیاد کنیددلیل نمیشه چون مدهبی هستید با فامبل حرف نزنید یا اینکه حیا سنگینی مذهب جا خودش مذهب هیچ وقت جلو یه ارتباط سالم رو حتی با کسی که محرم هستید نگرفته
آدرست رو بده دوست شوهرم پسر بسيار بسيار خوبيه، 36 سالشه و هنوز ازدواج نكرده يكي ديگه از دوستاشم كه خيلي خيلي پسر خوبيه 34 سالشه. هر دوتاشون هم بسيار مذهبي اند.
totiya_r, به نظرم تو هنوز وقت داری.من یک دختری رو میشناسم بی حجاب و قرتیه.30 سالشه.اما هنوزم میگه نمیخوام ازدواج کنم و زوده!
شماها که خدا رو دارین جلوترین.اینم بهت میگم خواهرت به نظر من مشکل داره.شما خواستگار راه بدین.نترسین.خودشو نمیکشه.با بابات بشینین منطقی صحبت کنین.اگه دیدین راضی نمیشه بگین پس اگه راه ندین ما خودمونو میکشیم.حالت مقابله به مثل میشه.اونوقت بابات ببینه هر دو طرف یه کار میخوان انجام بدن.خودش یه قانون وضع میکنه تو خونه..
شما سه تا آخریها بشینید با پدرتون منطقی حرف بزنید و بهش بگید داره به شما ظلم کی کنه
بگید با گذشت زمان نه تنها اون ازدواج نمی کنه بلکه شانس ازدواج مشارو هم میگیره
راضیش کنید
بالاخره اونم منطق داره و میفهمه
بگید تازه اگه ما عروسی کنیم ممکنه تو فامیل شوهرامون یه خواستگار واسه اونهم پیدا بشه
سلام به همه
mahziba....نه اتفاقا خیلی اجتماعی هستیم .هممون دبیریم تو رشته های مختلف ....باخانواده وفامیل هم خیلی صمیمی هستیم......فقط باپسرای مجردسرسنگین حرف میزنیم....اونام همینطورند
تا قبل از اینکه مامانم اینطور بشه ....مامانم میگفت باشه اگه کسی اومد وشمارو خواست نامزدتون میکنیم ومیگیم صبر کنن تا اولی ازدواج کنه......
برای من یکی اومد ه بود خیلی اصرار داشت(دوستم معرفی کرده بود) ...ولی اصالتا مال یه شهر دیگه بودن ومامانش لهجه داشت......مامانم گفت ماکه اینا رو نمیشناسیم......معلوم نیست چطوری باشن.....وجواب رد بهشون داد......پسره باشوهر دوستم حرف زده بود والتماس کرده بود ولی خانوادم گفتن نه.......منم نظر خاصی نداشتم ....گفتم حتما مامانم درست میگه
بعد از اونم یه دوست دیگم یه نفر رو معرفی کرد...مامانم ندیده گفت نه....گفتم حداقل راهشون بدید زشته ندیده بگید نه......مامانم گفت ماباهرکی بگیم توازدواج میکنی....دیگه دوستات حق ندارن کسی رو معرفی کنن که معلوم نیست مال کجان وکیند؟ .....یعنی اگه راهم بدن با بهونه ردش میکنن
fahaدعا ونذری نبوده که برنداشته باشند مامان بابام....خودمم یه مدت ...ولی دیگه حوصله ندارم
Negar_BlueوGhAAsEdAkوnazi....مارومون نمیشه با بابام حرف بزنیم.....یه بارم که خواهر دومیم حرف زد بابام گفت بیا برو از این خونه بیرون.....برو برا خودت شوهر پیدا کنه......من از کجا برم براتون شوهر پیدا کنم........من حس میکنم بابام میترسه دختر شوهر بده.........از جامعه ....ازآدما.....دوست داره دیده وشناخته باشن.....که همچین کسی هم تو فامیل ما نیست همه بجز کوچکترها ازدواج کردن
نمیدونم شاید دیر نشده باشه ولی حداقل اینهمه مانع سر راهشون نیست
سلام
شاید پدر مادرتونم واقعا نمیدونن باید چکار کنن....چون واقعا کدوم پدر مادریه که بد بچه هاشو بخواد.........شاید میترسیدن اولی آسیب ببینه......که از آسیب دیدن بقیه غافل شدن ........ولی آخه هر چیزی زمانی داره حدی داره.........خوب واقعا الان خیلی از فرصتا برای بقیه شماها از دست رفته......نمیدونم چی بگم...........
نمیدونم بگم دعا کن یا نگم......بداد من که نرسید..... _________________ تودنیایی که آوار مصیبت
بادستای توریخته برسرمن
سلام.
خانم من این موارد رو اطراف و در اقوام خودم بسیار دیدم و اصلاااااااااااااااااا نتیجه خوبی نداشته. پیشنهاد میکنم سوالتون رو به صورت کامل به این سایت بدید تا جوابتون رو بدن:
http://moshaver41.ir/ _________________ www.meidea.blogfa.com
آخرین پست:گاو!
totiya_r, یعنی چی روتون نمیشه؟
بی حیایی نیست که.شوهره.چیزی که اسلاممون گفته.ما هم بخدا خنواده ی سرشناس و مومنی هستیم.اما هر خواستگاری که میاد میشینم با پدرم حرف میزنم و ایرادها و خوبیش رو میگم.اگه بره مراحل بالا تر که حتی با عموهام و مردای دیگه ی فامیل خیلی با متانت و سنگینی حرف میزنم.صحبت یک رسم پیامبره.صحبت هرزگی نیست که روتون نشه!
کاش یک واسطه ی عاقل پیدا کنین تا رو باباتون تاثیر گزار باشه
سلام totiya_r,
واقعا این پدر مادر چه جوری میخوان فردا جواب شما رو بدن... خواهرت چه طور میخواد جواب گوی مشکلاتی که برای شما ایجاد شده باشه... نمیدونم... ظلم کردن و باید پاسخ گو باشن
دیگه به خواهرت گوش نکن... قهرم کرد و رفت برات مهم نباشه... خواهری که نخواد خواهر باشه باید باهاش عین غریبه ها بود... گذشت تا یه جایی معنی داره... هوای پدر مادرت رو داشته باش و اگه خواستگاری اومد صفت و محکم پاش وایسا که بذارن بیاد جلو و صحبت کنین... اگرم به نتیجه رسیدین کاری به کار خواهرت نداشته باش... حتی اگه توی مراسم نیاد و این جور چیزا... خیالت جمع خودشو نمیکشه
گناهی که مرتکب میشی گناه سنگینی هست... این گناه رو بذار کنار و بگو خدایا از حرام دست میکشم تا تو برام حلالش رو فراهم کنی... به تو توکل میکنم و از تو میخوام
یادت باشه این گناه بجز شعله ها جهنم مشکلات دنیوی هم داره ها... توبه کن و سعی کن با خدا دوست شی
شاد باشی
بدرود
سلام به همه
ali باشه حتما میفرستم.اگه میشه بگید برا اونا چه اتفاقی افتاد که میگید نتیجه خوبی نداشته
Reza من که اصلا حوصله جروبحث ندارم.اصلا از حرف زدن معمولیم فراریم.دوست دارم تنها باشم......حوصله هیچ آدمیو ندارم.......من فقط آرامش میخوام.......تازه یکسالیم هست هرکی زنگ میزنه تا شرایط رو میفهمه پشیمون میشن ودیگه ازشون خبری نمیشه
کاریم که میکنم برای فرار از عذاب روحیه....خسته شدم ازدعوا....مامان مریضم یه طرف ...جنگ ودعوا سر همه چی هم یه طرف دیگه.....چند سال خواهرام باهم قهرند ولی هروز به بهانه های مختلف دعوا داریم .....از آشپزی وظرف شستن بگیر تا..........ازدواج و.....
تازه معلوم نیست باازدواج هم نیفتم تویه بدبختی دیگه.........اصلا نمیدونم چطوری تو این جامعه میشه به یه مرد اعتماد کرد..........من خودم به اندازه کافی میترسم چطوری کسی رو که نمیشناسم ازش جلو مامان بابام دفاغ کنم............
مشکلات دنیوی؟؟؟؟؟
ddddooooآره میدونم از بس مثلا میخواستن ما خوشبخت شیم وسختگیری کردن .....یه دفه همه مون باهم بدبخت شدیم
عزیزم شما هیچکدومتون سر کار نمیرید و همش تو خونه هستید؟ این واسه همتون بده
سعی کن بیرون از خونه یه شغلی واسه خودت دست و پا کنی مطمئن باش تاثیر چشمگیری رو همه ابعاد زندگیت میذاره .. از روحیت گرفته تا نگاه اطرافیان نسبت بهت.
حقوقش اصلا مهم نیست ، همینکه بیرون از خونه بری کلی روحیت رو تغییر میده
منم به دلیل یه سری مشکلات خانوادگی همچین روحیه ای پیدا کرده بودم و خیلی افسرده بودم ، الان یکسال و نیمه که سرکار میرم و روحیم خیلی بهتر شده
مخصوصا سرکارم که هستم کلا تمام مشکلاتمو فراموش میکنم و سرم گرمه ، ازونورم با همکارام میگیم و میخندیم واقعا شاد میشم.
نمیگم مشکلات زندگیم حل شده اما روحیم که بهتر شده؟ با یه روحیه بهتر هم مسلما بهتر می تونم مشکلاتمو حل کنم و الان تا حدی رفعشون کردم.
می تونی با اون حقوقی هم که برات میمونه اسمتو بنویس باشگاه و کلاس رقص و ... مطمئن باش خیلی زندگیت خوب میشه
تو این روابط اجتماعی و کاری هم آدمها رو بیشتر میشناسی و براتم خواستگار پیدا میشه ، اونهم نه خواستگاری که هیچ شناختی ازش نداری
بالاخره بیرون هم مردا رو بیشتر میشناسی هم ممکنه اونو بشناسی
گذشته از تمام اینها خانواده و اطرافیانت با کسی که شاغله خیلی محترمانه تر رفتار می کنند و رو حرفش حساب می کنند چون کار کردن بهت یه وجهه اجتماعی میده
سلام totiya_r,
سعی کن تو شروع کننده دعوا ها نباشی... فقط به پدر مادرت برس... به اونا خدمت کن تا خدا خودش کمک کنه
میدونم اعتماد به یه مرد خیلی سخته... ولی دو نکته یادت باشه... مردا سر و ته یه کرباسن... و دیگه اینکه هیچ زندگی ای بی مشکل نیست... همه تو زندگی شون مشکل دارن... کوچیک یا بزرگ
اون گناهی که درگیرشی آسیب هاش زیاده... یکیش همین دوری از جمع... ضعف اعتماد به نفس... مشکلات جسمی... مشکلات روحی... تازه بعدا توی رابطه ات با همسرت هم دچار مشکل میشی... توی وبلاگم یه پست دارم با عنوان خود اشتغالی... اونجا کامل توضیح دادم... یه سر به وبلاگم بزن... آدرس اون پست هم توی لیست پیوندای روزانه ام هست
به قول Star_Light, اگه شاغل نیستین به فکر پیدا کردن کار باشید... تو خونه نشستن چیزی رو عوض نمیکنه
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه 1, 2, 3بعدی
صفحه 1 از 3
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید
بخش مشاوره زیر نظر آقا قاسمی کبریا به پاسخ سوالات شما میپردازد.
مطالبي كه دكتر قاسمي كبريا مي فرمايند با نام ايشان (kebria) منتشر مي شود و بقيه مطالب ارسال شده فقط
به عنوان همكاري در يك موضوع توسط كاربران ديگر ارسال شده و هيچ مسئوليتي متوجه موسسه قلم صنع نيست. قوانين مهم