| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
aliada
هوادار قلم صنع


عضو شده در: 7 شهریور 1390
پست: 1636
تشکر: 580 تشکر شده 731 بار در 383 پست
محل سکونت: مشهد 
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 27 دی 1390 - 18:41 عنوان: ####### قدرت مهربانی یک زن ####### |
|
|
قدرت مهربانی یک زن
زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش
از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید،
داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود
که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران
داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج
تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی
را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود
تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود !
از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت
و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند،
قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را
برایش می سازد.
راهب نگاهی به زن کرد و گفت:
چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است.
ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟
راهب در پاسخ گفت:
بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت
می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از
امید و یاس به خانه برگشت.
نیمه شب از خواب برخاست.
غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد
آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد
از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد.
آن شب ببر بیرون نیامد.
چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به
غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان
غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.
باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت.
هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.
این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه
در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و
بوی غذا به مشامش می خورد،
آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد.
زن خیلی خوشحال شد.
چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و
منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در
حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد،
هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی
در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای
ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت،
دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت
تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و
روانه ی خانه اش شد.
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن
راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت
و در انتظار نشست.
فکر می کنید آن راهب چه کرد؟
نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که
در کنارش شعله ور بود.
زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از
حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید.
راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت:
مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست،
توئی که توانستی با صبر و حوصله،
عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی
و آن ببر را رام خودت سازی،
در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد
توان مهار خشم شوهرت را نیز داری،
پس محبت و عشق را به او ببخش و
با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز! _________________ لطفا کلیک کنید روی تشکر البته اگه دوست دارید
ولی در هر صورت من از شما تشکر میکنم |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
|
| |
| تشکرها از این تاپیک |
| aliada از این تاپیک تشکر میکنم |
zane_venusi
نيمه فعال


عضو شده در: 10 دی 1390
پست: 412
تشکر: 99 تشکر شده 122 بار در 84 پست

: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 27 دی 1390 - 20:07 عنوان: |
|
|
وااااییییییی
خیلی قشنگ بود راست میگه واقعا  _________________ سلامتی اونایی که تواوج سختیابه جای اینکه ترکمون کننددرکمون میکنند! |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
user100000
هوادار قلم صنع


عضو شده در: 21 دی 1390
پست: 1541
تشکر: 572 تشکر شده 314 بار در 219 پست

: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 27 دی 1390 - 20:31 عنوان: |
|
|
aliada, واقعا ما زنا چه موجودات جالب و باحالی هستیما
قبول داری؟؟؟؟؟؟  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
shabnam56
پرسشگر


عضو شده در: 7 دی 1390
پست: 38
تشکر: 0 تشکر شده 7 بار در 5 پست
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 27 دی 1390 - 22:01 عنوان: |
|
|
| خیلی زیبا بود |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
ehsaseKHUB
تازه وارد


عضو شده در: 20 دی 1390
پست: 73
تشکر: 15 تشکر شده 17 بار در 15 پست
محل سکونت: تبریز آنا یوردوم آذربایجان 
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 27 دی 1390 - 23:25 عنوان: |
|
|
وای یجوری شدم.یعنی انقدر قدرت داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
aliada
هوادار قلم صنع


عضو شده در: 7 شهریور 1390
پست: 1636
تشکر: 580 تشکر شده 731 بار در 383 پست
محل سکونت: مشهد 
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 27 دی 1390 - 23:50 عنوان: |
|
|
سلام
zane_venusi, ممنون
fatikhanoom, کاملا قبول دارم
shabnam56, ممنون
ehsaseKHUB, خانها قدرتمند ترینها هستند شما میتونید به تاریخ مراجعه کنید تا بیشتر اطلاع پبدا کنید
موفق باشید من از همه شما دوستان تشکر کردم _________________ لطفا کلیک کنید روی تشکر البته اگه دوست دارید
ولی در هر صورت من از شما تشکر میکنم |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
FL512
دوست دار قلم صنع


عضو شده در: 15 شهریور 1389
پست: 2052
تشکر: 259 تشکر شده 291 بار در 194 پست

: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 27 دی 1390 - 23:56 عنوان: |
|
|
زنها توانایی های زیادی دارن.
فقط کافی مغزشون رو بکار بندازن تا بفهمن چجوری باید ازشون استفاده کنن. _________________ دوری از دل، عزم دارم، راستین
توبه از عشقی که باشد بر زمین
روشن امّا، توبه ام خواهد شکست
مرگ باشد توبه ی گرگی چنین |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
Clear_Clear
نيمه فعال


عضو شده در: 7 دی 1390
پست: 443
تشکر: 2 تشکر شده 57 بار در 54 پست
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 28 دی 1390 - 00:00 عنوان: |
|
|
آره تجربشو دارم  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
Rzv
دوست دار قلم صنع


عضو شده در: 1 اسفند 1389
پست: 2044
تشکر: 116 تشکر شده 350 بار در 269 پست
محل سکونت: Searching... 
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 28 دی 1390 - 07:42 عنوان: |
|
|
افسانه است دیگه  _________________ تو پايان هر جست و جوي مني... |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
khanomgol
دوست دار قلم صنع


عضو شده در: 1 مرداد 1390
پست: 3969
تشکر: 86 تشکر شده 187 بار در 173 پست
محل سکونت: همساده تیرون 
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 28 دی 1390 - 08:55 عنوان: |
|
|
aliada, آقا واقعا معجزه میکنه من خودم امتحان کردم _________________ وقتی بارون میاد حس میکنی خیلی به خدا نزدیکی آخه بارون یعنی نقطه چین تا خـــــدا ... |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
kamal2
هوادار قلم صنع


عضو شده در: 1 شهریور 1389
پست: 1573
تشکر: 341 تشکر شده 258 بار در 207 پست

: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 28 دی 1390 - 10:26 عنوان: |
|
|
سلام ممنونم با اینکه چند بار این داستان رو در جاهای مختلف خوندم
اما خیلی جالب بود
واقعا همینه
فقط باید کمی تلاش کنید و سعی کنید که شوهرتون رو دوست بدارید و بعد مدتی رام شما میشه
نیمه دومش شیرینه  _________________ ما را سریست با تو که که گر خلق روزگار ** دشمن شوند و سر برود ما بر آن سریم
www.sosan4.blogfa.com |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
sandbad
تازه وارد


عضو شده در: 10 دی 1390
پست: 61
تشکر: 0 تشکر شده 4 بار در 4 پست
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 28 دی 1390 - 13:02 عنوان: |
|
|
| ولی همیشه اینطوری نیست بعضیا درست نمیشن یا اگه بشن آدمو میکشن تاپیک منو بخونید تاببینید که نمیشه البته من هنوزم ناامید نشدم. |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
mahziba
نيمه فعال


عضو شده در: 20 مرداد 1390
پست: 437
تشکر: 10 تشکر شده 35 بار در 28 پست
محل سکونت: زمین 
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 28 دی 1390 - 18:10 عنوان: |
|
|
| هم راهب اون حرف زد من اخرشو فهمیدم یکم لطفا داستانای جالبتر اینکه تعجب نداشت حدیث داریم که زن یا زن مرد بعد خداوندتنها کسی که باعث ارامش همسرش هست بازم اززحمتتون ممنون |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
user100000
هوادار قلم صنع


عضو شده در: 21 دی 1390
پست: 1541
تشکر: 572 تشکر شده 314 بار در 219 پست

: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 28 دی 1390 - 21:46 عنوان: |
|
|
aliada, جالبه.
اولین مردی هستی که میبینم به این موضوع اعتراف میکنه.....  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
|
| |
aliada
هوادار قلم صنع


عضو شده در: 7 شهریور 1390
پست: 1636
تشکر: 580 تشکر شده 731 بار در 383 پست
محل سکونت: مشهد 
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 29 دی 1390 - 04:40 عنوان: |
|
|
fatikhanoom, mahziba, sandbad, kamal2, khanomgol, Clear_Clear,
سلام
ممنون از توجه شما خوشحالم مورد پستد واقع شده _________________ لطفا کلیک کنید روی تشکر البته اگه دوست دارید
ولی در هر صورت من از شما تشکر میکنم |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|