تاریخ: شنبه 1 بهمن 1390 - 08:36 عنوان: بیاید تو بحرفیم در مورد همه چی!!!!
چرا معمولا جوونا بعد از یه شکست عشقی بزرگ که عشق اولشون بوده یا بهترین عشقشون بوده
میرن سراغ یکی دیگه
هم خودشونو خراب میکنن هم یکی دیگرو
توی خیلی از ادما همچین چیزی رو دیدم
خب مسلما میخوان اون اولی رو فراموش کنن ولی ایا این کار درستی هستش
شما هم همچین چیزی رو دیدید؟؟؟؟؟؟؟
در ادامه در مورد کارتونای دروه ی بچگی صحبت شده
این مطلب آخرین بار توسط sara5 در پنجشنبه 6 بهمن 1390 - 08:35 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
سلام ، اگه اون عشق ، واقعي و به مرحله ازدواج برسه ولي به دلايلي مثل مخالفت خانواده ها و چيزاي ديگه به هم نرسن و براي هميشه محکوم به جدايي بشن اغلب خانمها اول تصميم مي گيرن که به هيچ کس روي خوش نشون ندن و مي رن توي يه دنياي ديگه وقتي هم که از غصه خوردن خسته مي شن و مي خوان فراموش کنن وارد دنياي دوستيها مي شن ولي چون ديگه کسي رو به اون اندازه دوست ندارن خيلي راحت به يه بهانه ولش مي کنن به نظرم آقايون راحت تر مي تونن فراموش کنن
براي اينكه اون روابط به ظاهر عشق است و همه احساسات خود را خرج مي كنند ولي با شكست خوردن نميخواهند قبول كنند كه اين جور روابط غلط بوده لذا يا از روي انتقام و يا لجبازي وغرور به دنبال ديگري مي روند فقط براي اثبات رفتار خودشان كه اغلب گرفتار شده و دربي راهه مي مانند .
به اميد موفقيت و آرزوي شادكامي براي همه بندگان خوب خدا . _________________ به اميد موفقيت و آرزوي سربلندي براي همه بندگان خوب خدا .
sara5, شايد بخاطر اينكه حس تنهاييشون بيشتر ميشه
دنبال يكي ميگردن كه بتونه با محبتش جاي خاليشو بيشتر پر كنه
ولي مطمئن باش اگه عاشق بوده عاشق اين يكي نميشه شايد در حد يه دوس داشتن باشه
البت در كل دوس شدن كار درسي نيس بهتره هيچ وقت سمتش نرين
به خودش بگه هميشه خدا بهترين رو واسه بندش مي خواد و توکلش رو بيشتر کنه و کارهاي مورد علاقه اش رو بيشتر دنبال کنه البته گفتنش آسونه ولي در عمل سخته ادم همش ياد اون عشق مي افته
sara5, بنظر من بهترين راه اينه كه خودتو سرگرم كني
مثلا كار كردن
كلاس رفتن
يه جورايي فعاليت بكني تا كم تر بتوني به ياد اون خاطرات بيفتي
البت اول از هر چيزي توكل كردن به خدا لازمه
محل سکونت: دیار بی خیالان دنیا(شهر دل میرود ز دستم صاحب دلان خدارا دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا)
: 0 [وضعيت كاربر:آفلاین]
تاریخ: شنبه 1 بهمن 1390 - 11:52 عنوان:
sara5, من خودم یکیشونم که کسی رو که وتقعا دوست داشتم واون به من علاقه ای نداشت رو از دست دادم
الان دارم دنبال یکی میگردم که بتونه تنهاییمو پر کنه یا شاید هم برای رو کم کنی این کارو میکنم نمیدونم برا خودمم سواله با وجود اینکه 5 ماه از به هم خوردن نامزدیمون میگذره وهمه ی آلبوممو نابود کردم وهرچیزی که منو به یادش میندازه دور انداختم حتی شماره کل خانوادشو از تو دفتر تلفن خونه وموبایلم پاک کردم ولی هنوز هم بهش فکر میکنم وهنوزم شمارش ملکه ی ذهنم شده!!!
واقعا اگه کسی جواب این سوال پیدا کرد به منم بگه!!!
همیشه از دخترایی که خودشونو برای بدست آوردن یه پسر تا ته خط کوچیک میکردن متنفر بودم ولی نمیدونستم یه روزی به سر خودم میاد _________________ زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن وافسردن نیست زندگی جنبش وجاری شدن است
sara5, به عنوان یه کسی که شدیدش رو خوردم بهت توصیه میکنم صبر داشته باشی و به خودت زمان بدی ؛ دلیلی نداره بخواهی تا اخر عمر سر یه احساس گذرا یا شاید هم کاذب خودت رو از زندگی محروم کنی ؛ من خودم چند سال درگیرش بودم و از وقتی هم قضیه کاملا منتفی شد یه مدت مریض بودم ولی الان خوبم و دنبال دختر دیگه ای میگردم که معیارهام رو داشته باشه و باهاش ازدواج کنم ؛
زمان دادن و صبر کردن و کنار امدن با حقیقت بهترین کاری هست که میتونی بکنی ؛ اونوقت میبینی که کم کم قضیه واست حل میشه _________________ گاهی فراموشم میکنی ؛ رها میشوم میان روسپی ها
گاهی یادم میکنی ؛ شناور میشوم میان خاطره ها
narvan, شما باشید جواب بگیری
من همین جوری اینو زدم واسه خودم اتفاق افتاده بود اما خدارو شکر فرموشش کردم چون یه زره هم به خاطر کارایی که باهاش کردم بهم اهمیت نمیداد و منم حدود 2 ماه داشتم منتشو میکشیدم وگریه میکردم وبه فکر فراموش کردنش بودم
یه روز امتحانش کردم انقده ازش بیزار شدم که دیگه نمیخوام بهش بفکرم
اونم که دستم فراریه از بس اذیتش کردم
darvish_hosein, ممنون
ولی کاش ادما همچین چیزی رو تجربه نمیکرد
ولی با وجود این دوستی خیلی چیزا یاد گرفتم
باید خدارو هم شکر کنم که چشمم رو برروی دنیا باز کرد
من خودم اومدم این سایت با بچه ها دوست شدم فراموشش کردم راه خیلی خوبی بود
با سلام
راهکار هایی که دوستان میگن خیلی خوبه ولی اینکه بعد از یه همچین عشقی بلا فاصله منتظر یه عشق جدید باشیم یا اینکه برای رو کم کنی ،رفع تنهایی یا هر چیز دیگه ای یه رابطه ی جدید رو شروع کنیم اصلآ درست نیست چون هم به ان شخص سوم اسیب زدیم هم به خودمون طبق گفته ی یه مشاوری حداقل باید از روش یک سال زمان بگزره وقتی پس از یه همچین عشقی سریع با کس دیگه ای وارد رابطه میشی یا حتی بعضی ها رو من دیدم که به همین دلایلی که شما هم به اون اشاره کردید حتی ازدواج می کنن که به گفته ی این مشاور این میشه عشق زنده به گور و یه روزی سر از خاک بر می داره و باید برای یه عشق از دست رفته مثل یک عزیز از دست رفته گریه و عزاداری کرد که من چون خودم تجربه اش کردم (البته نه از نوع دوستیش) وقتی یه مدت زمانی بگزره خودتون متوجه میشید و می بینید که برای پذیرش به عشق دیگه امادگی پیدا کردید برای خود من چهار سال از این موضوع می گزره و دقیقا همه ی این مراحل طی شده و خیلی وقته که خودم رو برای یه ازدواج موفق و پس از اون داشتن یه عشق قشنگ و واقعی و البته دوطرفه اماده کردم
ولی اینم بگم که من هیچوقت برای بدست اوردن عشقم بهش التماس نکردم و حتی اون هیچ وقت متوجه نشد که حتی من بهش احساسی دارم شایدم فهمید .......نمی دونم
به هر حال منتظر اون روزای قشنگی که هیچ اثری از این عشق نافرجام توی زندگیتون نباشه باشید
قبلآ برای یکی از دوستان نوشتم ولی یادم نیست کی وکجا بود-نه مشکلی نیست
وقتی بچه بودم- چهارم پنجم ابتدایی و دوره ی راهنمایی رو منظوررمه-پسر خاله ای داشتم که حدودآ سه سال ازم بزرگتر بود یه جوری توجه خاصی بهم داشت البته من اون موقع متوجه نمی شدم ولی بعد نا که به رفتاراش فکر می کردم می دیدم بهم علاقه داشته یا شایدم نظر بد داشته اخه از اون پسرا بود که از اون دوم سوم راهنمایی دوست دختر و اینا داشت منم چون دختر مذهبی بودم با وجود بچگی خیلی بهش کم محلی می کردم و درمقابلش غرور داشتم حتی یادمه وقتی طرفم میومد و می خواست یواشکی باهام حرف بزنه و اذیتم کنه سر وصدا می کردم و همه رو می فهموندم که بعدها که بزرگ شدم متوجه شدم که چی به چی بوده
مادو تا کم کم بزرگتر می شدیم اون هم به همین رفتاراش ادامه می داد و منم طبق معمول بهش کم محلی می کردم زمان می گذشت ومن دوره ی دبیرستان بودم و یه زمانی متوجه شدم که خواسته نخواسته عاشقش شدم و بهش دل بستم طوری که الان بعد چهارسال که کلآ از قلبم بیرونش کردم دارم با گریه اینا رو می نویسم بگزریم اون موقع اون دیپلمش رو گرفته بود و محل کارش شهر دوری بود که ماهی یکدفعه خونه می اومد منم بطبع کمتر می دیدمش و هر وقت می خواست از سر کار بیاد و ببینمش کلی بدبختی می کشیدم یه جورایی توان رو به رو شدن باهاش رو نداشتم نمی دونم از اینکه کسی احساسمو بفهمه می ترسیدم اونم گه گاهی بانگاهاش و همین رفتاراش ابراز علاقه ای می کرد منم بی خبر از همه چیز رویای اینکه به زودی ازم خواستگاری می کنه و...رو توی سرم می پروروندم تااینکه سوم دبیرستان بودم یه شب زنگ تلفن خونمونبلند شد و مامانم پای تلفن متوجه شدم که داره راجع به دختری حرف می زنه بعد مامانم ازم پرسید که اره یه همچین دختری رو می شناسی که منم گفتم اره اون دختر یه دختر نیز نیزی توی مدرسمون بود ومنم می شناختمش وقتی فهمیدم برای پسر خالم سوال می کنن دلم ریخت و همون موقع فهمیدم دیگه همه چی تمامه جلوی مامانم به کلی بدبختی جلومو گرفتم هر چنداون متوجه شده بود ولی دوست نداشتم کسی به روم بیاره
رفتم توی رختخواب وتا صبح از ترس اینکه کسی بفهمه بی صدا گریه کردم اینقدر حالم خراب بود منی که همیشه دیر به مدرسه میرسیدم اولین نفری بودم که وارد مدرسه شدم اون روز با اینکه کل وقتو سعی داشتم جلوی خودمو بگیرم همه می گفتن چته وقتی اون دخترو توی سالن مدرسه دیدم داشتم خفه می شدم بگزریم
پسر خالم رفت خواستگاری اون دخترو جلوی من کلی ازش تعریف می کرد و لعاب می دادوما چون رابطه ی زیادی با خانواده ی خالم داشتیم مجبور بودم دائم پای حرفاش بودم وتحمل کنم ودور از چشم همه گریه کنم و جلوی همه بااین حرفای اون جلوی خودمو بگیرم اما برخلاف انتظار همه اون دختر جوابش رد بود و دلیلشو ما و خانواده ی خالم 4-5 ماه بعد متوجه شدیم که دلیلش اعتیاد پسر خالم بود که تا اون موقع هیچکس نمی دونست و خانواده ی دختر طی تحقیق متوجه شده بودن بعد همه افتادن دنال ترک دادنش و از فکر ازدواجش اومدن بیرون چند دفه ترکش دادن که ترک نکرد که نکرد
من مونده بودم و یه عشق شکست خوده که به مرور زمان باهاش کنار اومدم
جهت اطلاع بگم که پسر خالم تابستون امسال با یه دختری که قبلآ عقد کرده و طلاق گرفته بود عقد کرد که در جریان اعتیادش هم بود والان در حال جدا شدن از همن و دختره میگه به خاطر اعتیادش نیست و به خاطر چیزای دیگس خلاصه نمی دونم حالا شما دعا کنید که اینطری نشه اخه راجع به پسر خالم یه چیزای دیگه هم هست که خلاصه ابرو ریزی میشه
حالا شما میگید توکه ازین وضعیت خوب قسر در رفتی اره معلوم نبود اگه اون موقع جای خواستگاری از اون دختر ازمن خواستگاری کرده بود ومن بی چون و چرا بله رو می دادم چی برسرم اومده بود خدا خیلی مهربونه و ماحکمت کاراش رو نمی دونیم ولی نمی دونم چرا الان فراموشم کرده و مثل اون موقعا دستو نمی گیره
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه : 1, 2, 3, 4, 5, 6بعدی
صفحه 1 از 6
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید
بخش مشاوره زیر نظر آقا قاسمی کبریا به پاسخ سوالات شما میپردازد.
مطالبي كه دكتر قاسمي كبريا مي فرمايند با نام ايشان (kebria) منتشر مي شود و بقيه مطالب ارسال شده فقط
به عنوان همكاري در يك موضوع توسط كاربران ديگر ارسال شده و هيچ مسئوليتي متوجه موسسه قلم صنع نيست. قوانين مهم