تاریخ: شنبه 27 فروردین 1390 - 19:43 عنوان: كاش اينجا يه نفر كمك كنه ...
سلام.خوبيد؟؟؟؟خوش به حالتون .من كه نيستم .از كجا شروع كنم ؟؟؟از اول ميگم .من يه آدمي هستم كه خيلي دم دم مزاجم .هر روز يه چيزيو دوست دارم .مثلا يه ورزشو دوست دارم ولي وقتي واردش ميشم به 10 روز نشده از اون ورزش متنفر ميشم.هرروز دنبال يه چيز هستم .يه روز اراده دارم فرداش بي اراده .گفتم عيبي نداره .به درسام نرسه غمي نيست .تا اينكه به درسام هم رسيد .يادمه هميشه ت. دبستان و راهنمايي بهترين بودم (البته ميدونم اينو خيليا ميگن).تا اينكه پا به دبيرستان گذاشتم .بر اثر يه سانحه ي تصادف 3 يا 4 ماه افتادم گوشه خونه .امتحاناي ترم اولو نتونستم بدم .ولي امتحاناي ترم دوم تونستم بدم.بالاخره معدلم شد 19.18 .ولي داستان از اينجا شروع شد .سال دوم بنا به توصيه مشاور رفتم رياضي (البته خودم هم هدفي نداشتم)سال دوم با رقيباي زيادي رو به رو شد م.منم به خاطر اين اخلاق گندم كه هر وقت كسي بهتر از منه خودمو كنار ميكشم ديگه دست از تلاش برداشتم .خودمو باختم .ديگه تموم شدم .آخه اعتماد به نفسم صفر هستش . معدلم شد 18.50.سال سوم هم ديگه بيخيال .تو سال سوم از درس زده شدم از اون بدتر ،به عكاسي علاقه مند شدم .گفتم ميرم رشتمو به عكاسي تغيير ميدم .اما توصيه هاي ديگران مانع شد.اون سال معدلم شد حدود 16.هيچ دوستي نبود كمكم كنه .كارم شده بود رفتن تو اينترنت و الكي وقت تلف كردن .با خودم گفتم بيخيال .از تابستون شروع ميكنم به خرخوني .تابستونم گذشت و دريغ از نيم ساعت درس خوني .فقط كلاس تست ميرفتم .اونم به زور مامان و بابا .تا كه گذشت و گذشت تا سال تحصيلي .رفتم پيش يه مشاور .بهم كمك كرد.ولي اونم به 2 روز نكشيد كه برگشتم به نقطه اول .تا حالا .الان فقط 70 روز مونده به كنكور .من احمق هنوز يه روز هم نتونستم 8 ساعت درس بخونم .از عيد تا حالا روزي 2 ساعت هم نخوندم .كارم شده حسرت خوردن به ديگران .ظهر كه از مدرسه ميام خونه .اول ميشنم ناهار ميخورم .بعد ميخوابم تا 7 شب .بعدش ميشينم پاي تلوزيون .حتي اگه خنده نميكنيد برنامه كودك ميبينم تا وقتم بگذره .اگه فيلم نداشت هم ميام تو نت .شب كه ميشه ميشنم باز پاي تلوزيون .بعد از تلوزيون ميشينم اونقدر آهنگ گوش ميكنم تا سرم از درد منفجر بشه .بعدشم با يه استامينوفن خوردن ميخوابم .كارم شده فقط همين .هرروز با مامان و بابا م دعوا دارم.تا جايي كه تصميم دارم از اونا جدا بشم .اما ميدونم اينا همش تقصير خودمه نميدونم چرا ،ولي ديگه از درس خوندن بيزارم .هر وقت هم ميمومدم درس بخونم يه مشكلي پيش مياد.ديگه حالم از خودمم به هم ميخوره ..يه وقتايي به فكر مرگ ميفتم .بعدش با خودم ميگم ،اون دنيا واسه خدا هم ميشم دردسر.كاش توشه ام خوب بود يه چيزي .اما ...شايد باورتون نشه اما ديگه زياد بيرون نميرم .شايد ماهي نيم ساعت .بقيش همش تو خونه ام .حوصله هيچكيو ندارم .اينا رو نگفتم تا واسم كسي دلسوزي كنه .اينا رو گفتم تا شماهايي كه تو زندگيتون هميشه رتبه ي اول بودين بهم كمك كنين .دوست دارم باز از اول شروع كنم ولي نميشه به خدا .بارها شروع كردم ولي شكست خوردم .آرزوي اينكه يه بار فقط يه بار بيشترا ز ديگران باشم به دلم مونده .كمك كنيد .فقط همين .
سلامممممم من که اول نبودم اما سعی کردم بهترین باشم وخدا هم تا جای که لیاقت داشتم کمکم کرده و اما در مورد تو بالاخره که چی با این حرفها خودتو توجیع نکن سعی کن برا خودت هدف داشته باشی تا از زندگی عقب نبودی هدف داشتن خیلی مهمه
چند سالته عزیز؟ _________________ اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتنهای من است.
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید
بخش مشاوره زیر نظر آقا قاسمی کبریا به پاسخ سوالات شما میپردازد.
مطالبي كه دكتر قاسمي كبريا مي فرمايند با نام ايشان (kebria) منتشر مي شود و بقيه مطالب ارسال شده فقط
به عنوان همكاري در يك موضوع توسط كاربران ديگر ارسال شده و هيچ مسئوليتي متوجه موسسه قلم صنع نيست. قوانين مهم