تاریخ: دوشنبه 28 شهریور 1390 - 23:43 عنوان: مادر پدرم دیوونم کردن تورو خدا کمک کنین
سلام
خسته شدم از دست مادر پدرم
من 20 سالمه اما اجازه نمیدن هیچ جا برم همش پدرم میگه که نگران میشم جامعه بده
اما گاهی حتی اجازه نمیدن خونه ی دوستم که خیلی میشناسنش هم برم میپرسم چرا میگن دوست نداریم بری
من هیچ جا نمیرم مثلا میگم سینما میگن محیط خوبی نیس میگم با دوستم برم خرید میگن مگه الافی با ما برو آخه مادر پدرم حوصله خریدم ندارن
امروز گفتم با دوستمو مادرش برم بهشته مادران گفت نه چقد سبک پایی همه جا میخوای بری
چیکار کنم من؟ _________________ هرگاه کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم. انقدر در من هراس از گرفتن دستی هست که در گم شدن نیست.
این مطلب آخرین بار توسط fatima_70 در چهارشنبه 30 شهریور 1390 - 10:11 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
با سلام
fatima_70, عزيز بهتر است يك گشتي در بخش هاي مختلف سايت بزنيد!
بعد مي بينيد چرا اينقدر پدر و مادر شما دغدغه بيرون رفتن شما را دارند! _________________ غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
fatima_70, دقیقا درکت میکنم.. دقیقا... باز تو که دختری من که پسرم هم با من اینجورین.. من دارم باهاشون میسازم تا وقتی که دانشگاه قبول شم (18سالمه) برم دور از اینا...
لجبازی با اینا هیچ فایدخ ای نداره من 3ساله باهاشون جنگیدم ولی زورشونو نداشتم...
اگه راه حلی پیدا کردی به منم بگو.. ممنون.. ایشالله خدا به ما صبر بده.. _________________ شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
------------------------
Fazel9h"" / فاضل /
دانشگاه هم واسه من جواب نداد تا حالا چند دفعه بهشون گفتم که من که راحت میتونم بهتون بگم میرم دانشگا و جای دیگه برم اما اینکارو نمیکنم و همیشه اجازه میگیرم اما جواب نداد _________________ هرگاه کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم. انقدر در من هراس از گرفتن دستی هست که در گم شدن نیست.
نه بابا موبایلمو چک نمیکنن
مشکلی ندارن با ازدواجم اما یه دفعه عصبانی شدم گفتم میخوام ازدواج کنم گفتن شوهرت نمیدیم
خسته شدم از بس به همه گفتم اجازه ندارم بیام تازه میگن نگو به دوستات مامان بابام نمیذارن بگو خودم نمیخوام بیام
اونا حتی اجازه نمیدن خونه خاللم برم چون خالم دو تا پسر داره
به خدا گاهی به فامیل و دوستام بر میخوره
مثلا به خالم بر خورد _________________ هرگاه کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم. انقدر در من هراس از گرفتن دستی هست که در گم شدن نیست.
همش از نگرانيه عزيزم ... شايد حق دارن _________________ ماهي ، هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك ، يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك...
fatima_70, خب پدر و مادرت و باید درک کنی و اونا نگرانتن گلم
می فهمم چی می گی مثلا من همیشه تو دوران مدرسه دوس داشتم خودم برم مدرسه و بیام ولی پدر ومادرم اجازه نمی دادن منم همیشه از دستشون ناراحت می شدم ولی خب گلم ازشون بخواه که باهات بیرون بیان سینما ، پار ک ، خرید ،،، خب یه مدت بعد خودشون خسته می شن باورکن _________________ نفس کشیدن سخته ، تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی ، به تو رسیدن سخته
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید
بخش مشاوره زیر نظر آقا قاسمی کبریا به پاسخ سوالات شما میپردازد.
مطالبي كه دكتر قاسمي كبريا مي فرمايند با نام ايشان (kebria) منتشر مي شود و بقيه مطالب ارسال شده فقط
به عنوان همكاري در يك موضوع توسط كاربران ديگر ارسال شده و هيچ مسئوليتي متوجه موسسه قلم صنع نيست. قوانين مهم