روزی که تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم فکر همه چیز را کرده بودیم یا به عبارتی پیه همه چیز را به تن مالیده بودیم. خبر ازدواج ما مانند بمب در فامیل منفجر شد و همانطور که انتظار داشتیم مخالفتهای زیادی از طرف مادر و پدر و مادربزرگ و پدر بزرگ و دایی و خاله و کل نوه و نتیجه خاندان به سوی ما روانه شد.
مریم دختر خاله و مهمتر از آن همبازی دوران بچگیام بود. بعدها تبدیل به هم رشتهای و همکلاسی شد و بعد ترها هم مبدل به همکار و آخرین تصمیمی که گرفتیم این بود که یک همِ دیگر به قبلی ها اضافه کرده و لقب همسر را هم روی او و البته من قرار دهیم. مریم تنها کسی بود که بیشتر از خودم میشناختمش و مطمئن بودم او هم شناخت کاملی از من دارد. من معنی تکتک حرکاتش، حرفهایش، نگاهش و حتی سکوتش را میدانستم. میدانستم در عمق لبخندش غمی نهفته است و یا در پشت اخم شدیدش فقط حس دلسوزی است. مریم هم میدانست که کدام بدرفتاری من از خستگی است و کدام از بیحوصلگی.
شاید اولین نفراتی در فامیل بودیم که تصمیم به ازدواج گرفتیم. اصولا در فامیل و خاندان و در کل ایل و طایفه ما هیچ ازدواج فامیلی صورت نمیگرفت و ریشه آن هم در ازدواج ناموفق دایی مادرم با دختر داییاش بود که حاصل آن سه فرزند معلول بود. از ترس همین موضوع هیچکس در فامیل تن به ازدواج فامیلی نمیداد و حتی جرات فکر کردن به چنین موضوعی را نداشت. بعد از اعلام این موضوع از جانب من و مریم همه ابتدا شجاعت ما را در بیان این موضوع ستودند و بعد از آن به مخالفت و سنگ افکنی پرداختند.
ولی همه مخالفتها هم نتوانست اندک شکی در دل ما ایجاد کند. حتی روزی که دکتر با آن لبخند تلخش برگه آزمایش خون را به دست ما داد و اعلام کرد که اولا نمیتوانیم و به صلاح نیست که با هم ازدواج کنیم و دوما اگر ازدواج کنیم نمیتوانیم موجود دیگری را به دنیا بیاوریم، حتی با گفتن این حرفای دکتر هم نه من شک کردم و نه مریم. اطمینانی که در وجود ما بود همه چیز را ممکن میکرد.
امروز که بعد از 5 سال از ازدواجمان به مریم و مارال دختری که به همراه مریم از پروشگاه آوریم و مانند گل از او مراقبت میکنیم، نگاه میکنم هنوز هم مطمئنم که مریم را بهتر از خودم میشناسم. آنقدر که وقتی با مارال حرف میزند میتوانم کلمات بعدیاش را حدس بزنم.
من، مریم و مارال خانواده خوشبختی هستیم چرا که یکدیگر را خوب میشناسیم.
fatikhanoom, مرسی.خیلی قشنگ بود عزیزم.کاش اینطور ادما تو دنیای واقعیم پیدا بشن. _________________ صبر کن سهراب...
گفته بودی قایقی خواهم ساخت!
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید
بخش مشاوره زیر نظر آقا قاسمی کبریا به پاسخ سوالات شما میپردازد.
مطالبي كه دكتر قاسمي كبريا مي فرمايند با نام ايشان (kebria) منتشر مي شود و بقيه مطالب ارسال شده فقط
به عنوان همكاري در يك موضوع توسط كاربران ديگر ارسال شده و هيچ مسئوليتي متوجه موسسه قلم صنع نيست. قوانين مهم