من توی نت واقعیتش چند نفری بودن ک بهم پیشنهاد دادم
اما ته دلم نسبت ب همشون چرکین بود اما این ی مورد اینطور نیس از همون اول رابطمون حس پاکی بهم منتقل میکرد و وقتی باهام حرف میزد آروم میشدم
عزیزم ب خانوادت نگو ک اینجوری آشنا شدین پون هنوز واسه خونواده ها جا نیفتاده اما با عقلت پیش برو نه دلت تا خدای نکرده پشیمون نشی
من ک نمی تونم باهاش حرف نزنم اگه چت هم نکنیم واسه هم پی ام میذاریم ... آخه کلاساش تا سال 7 شبه خیلی خسته میشه منم دلم نمیاد ب خاطر من تا آخر شب بیدار بمونه
ی مشکل جدیدتر دوست مامانم زنگ زد و گفت ک ی خواستگار واسم پیدا کرده و ب خانواده پسر هم مشخصات منو داده و منو پسندبده بودن امروز زنگ زدن هماهنگ کردن واسه روز یکشنبه ک بیان خونمون
نمی دونم چیکار کنم آخه شرایط خوبی هم داره مومنه، خاتواده با اصالتی داره ، استخدام رسمیه و درآمد و وضع مالیشم توپه
میخام فردا ب خواستگار نتیم بگم جریانو تا ب مامانش بگه زودتر خونمون زنگ بزنه
گلم این جند روز ک نیومد نت تا بهش بگم برام خواستگار میاد ... دلیلشم نمیدونم براش دو تا ایمیل بلند بالا گذاشتم و توش نوشتم ک داره برام خواستگار میاد و ازش خواستم لااقل توضیح بده ک چرا نمیاد آخه اون روزای قبلش با این ک کلی خسته بود میومدو کم کمش نیم ساعت با هم حرف میزدیم این ک ی دفعه ازش خبری نیس و حتی پی ام هم نمیذاره منو نگران کرده
باورت نمیشه دیشب ی دفعه از خواب پریدم داشتم خواب میدیدم ک تصادف کرده و تو بیمارستانه و ب خاطر همین نمی تونسته بیاد نت بیدار شدم نشسته بودم داشتم گریه می کردم اصلا حالم خوب نیس
امروزم خواستگارم اومد ... قبل از اومدنش خدا خدا میکردم ی مشکلی داشته باشه اما از هر نظر خوب بود... فک کن ببین من تو چ شرایطیم وقتی نشسته بود تو سالن همش تو فکر اون خواستگار نتیم بودم
نمیدونم چیکار کنم از طرفی شرایط خوب این پسر و شرایط خیلی عالی و بالای اون خواستگارم خیلی حالم بده احساس ضعف شدیدی دارم موندم چیکار کنم
ديشب خواستگارم اومد ... اگه اين خواستگار نتيم نبود بيشتر بهش فكر ميكردم چون خيلي نجيب و كاري بود . شغل خيلي خوبي داره و از خانواده اصيليه و از اخلاقش تا اونجا ك گفت خوشم اومد ي كم هم مهرش ب دلم نشست
فقط دو تا نكته منفي هست البته ب نظر من ... يكي اينكه پدر و مادرش فوت كردن و الان تنها زندگي ميكنه البته برادراش هواشو دارن و اما داره براخودش خونه مياسزه واينجور ك ميگفت ديگه تمومه... دوم اينكه 5 تا پسرن و ي دونه دختر و خيلي پرجمعيتن من دوست دارم خونواده شوهرم مث خودمون كم جمعيت باشن ما 3 تا بچه ايم من تك دخترم و دو تا برادر دارمو خودمم بچه اولم
بعد از اينكه خواسنتگارم رفت ...رفتم نت و باز منتظر موندم تا اون آقا بياد حدود ساعت 8 اودم خيلي خوشحال شدم اول ب شخي گفت مبارك باشه كي شيريني ميخوريم من از دستش عصباني شدم و گفتم چرا اين چند روزه نميومده و گفت نميتونسته كانكت بشه آخه گفتم بهت الان يكي از كشوراي خارجيه توي آسيا... بعد بهش گفتم من ميخام بهت شماره بدم تا مامانت زنگ بزنه خونمون اما قبول نكرد و كگفت تگه ين كارو بكنه مامانش شك ميكنه چون ب مامانش گفته از من چيز زيادي نميدونه وي نفر منو بهش معرفي كرده بهم گفت بايد صبر كنم تا برگرده ايران و اين ميشه حدود 15 اسفند
چاره اي نيس بايد تا اون موقع صبر كنم
اما خوبيش اينه ك بهم دلگرمي داد و گفت هنوز سر حرفش هست و ب محض برگشتن در مورد من با مامان باباش مفصل حرف ميزنه و ميان خونمون
اما راستش ب نيت دروني من پي برد بهم گفت تو داري عجله ميكني چون ميترسي هم منو از دست بدي و هم اين خواستگارتو و از دستم ناراحت شد من ازش معذرت خواستم و بعد گفت فراموشش كنم خيلي پسر بخشنده ايه از اين اخلاقش خوشم مياد ك ي حرفو كش نميده
سلام مینو جونم خوبه که داری به این خواستگارتم فکر میکنی درسته اونم رو حرفشه ولی خوب تا نبینیش نمیتونی در موردش مطمئن شی
راسش اینکه گفتی پدر و مادر نداره فکر کنم از اونایی باشه که خونوادش ممکنه واسه زندگیش حساسیت زیادی خرج بدن
در این مورد ازش بپرس البته جوری که بهش برنخوره
در مورد اعضای زیادشون بعضیا تعدادشون زیاده ولی با هم زیاد تعاملی ندارن این روزا همه درگیر زندگیشونن _________________ شاپرک تنهام اجی همتون
این مطلب آخرین بار توسط 159159 در دوشنبه 7 فروردین 1391 - 13:31 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
ب نظر من کار منطقی کردید ک ی مدت از هم دور بودید خود این کار وابستگی های بیخودی را کم میکنه
کنکور ک 3 روز دیگه تمومه انشالله زود خبر میدن و میان خونتون واسه خواستگاری ما هم ی شیرینی مهمون میکنی
منم ی خبر دارم نمیدونم خوبه یا بده سعید داره برمیگرده ایران ب خاطر باباش .... خیلی نگرانم همش دارم راه میرم و ذکر میگم ک خدای نکرده باباش چیزیش نشه امروز برام میل داده و گفته بود ک باباش بخش سی سی یو بستریه من نمیدونم این خوبه یا بد ... اما دل تو دلم نیس فقط می تونم دعا کنم ک خدا بهمون رحم کنه
خیلی خیلی ناراحتم اما امیدوارم
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند رفتن به صفحه : قبلی1, 2, 3, ... 10, 11, 12بعدی
صفحه 2 از 12
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید
بخش مشاوره زیر نظر آقا قاسمی کبریا به پاسخ سوالات شما میپردازد.
مطالبي كه دكتر قاسمي كبريا مي فرمايند با نام ايشان (kebria) منتشر مي شود و بقيه مطالب ارسال شده فقط
به عنوان همكاري در يك موضوع توسط كاربران ديگر ارسال شده و هيچ مسئوليتي متوجه موسسه قلم صنع نيست. قوانين مهم