جدا شم ؟؟؟؟؟
رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
موسسه فرهنگي آموزشي قلم صنع -> مشاوره خانواده

نویسنده: Tmahsa38 پستتاریخ: سه‌شنبه 2 تیر 1394 - 23:36    عنوان:  جدا شم ؟؟؟؟؟

سلام
٢٤سال سن دارم شوهرم٢٧ سه سال دوست بوديم اينقدر واسم همه كار ميكرد كه دوست و اشنا حسرتش رو ميخوردن . از پول ماشين لباس گوشي مسافرت همه چي. تمام روساهامو تبديل به واقعييت ميكرد، ميپرستيد منو. و من هم عاشقش بودم. همه چيز درست از زمان قبل خواستگاريم شروع شد به خاطر حرف در و همسايه كه فهميده بودن ما دوستيم به مادرم و پدرم ميخواستن بگن دنيام سياه شده بود كه جفتمون دسگه استرس گرفته بوديم دعوا ميكرديم شرايط واسه ازدواجمون جور نبود ولي اگر هم ازدواج نميكرديم مجبور به جدايي بوديم، گفت ميام خواستگاريت از دستت نميدم با تمام مخالفت هام اومدن جلو و ما صيقه كرديم. باز اين همسايه ها تو محل خيلي ابرومونو بردن و پشت سرمون حرف درست كردن. يكيشون به مادرم زنگ زد گفت با مدرك ثابت ميكنم كه دامادتون پسره ناخلف و دختر بازو مشروب خور و .... هست خلاصه سرتون رو درد نيارم همشون از حسادت چرت ميگفتن ثابت هم نتونستن كنن ولي اين ميون رابطه من با اون خيلي تشويش داشت به شدت عصبي بوديم دعوا ميكرديم تا مرز فسخ صيقه پيش رفتم ولي پدر مادرش نزاشتن باز برگشتم. خودش اخلاقش خيلي بد شده بود تو جمع خوردم ميكرد بي احترامي ميكرد تو تنهايي هامون سخت گيري هاي مسخره تا اين كه عقد كرديم . بعد از عقد انگار كه با يه ديو عروسي كردم اصلا نميشناختمش. بهش گفتم چرا اينقد عوض شدي ميگفت تو هم اگه نون اور بودي با هزارتا مشكل تو وضع بد مملكت همين ميشدي. اجازه نميداد از در بيام بيرون اگر هم ميزاشت فقط با ماشين يك ساعته ميري مياي. به پوششم به حدي گير داد ابرومو ميبرد جلو مادر پدرم. بد حركات شده بود. بهونه گير از يه چيزي رنج ميبرد هر كار كردم نتونستم بفهمم. عصبي بود دليلشو نمتونستم پيدا كنم . مثل سگ باهام رفتار ميكرد. بد دهن و بد اخلاق شده بود. به شدت سيگار ميكشيد نزاشت برم دانشگاه واسه فوق ليسانس در صورتي كه توافق كرده بوديم. به سختي اجازه ميداد برم خونه فك و فاميلم. به همشون ميگفت الافن ولشرن كن. نميرمد يا وقتي هم ميومد يه گوشه بغ ميكرد ابرومو ميبرد با هيشكي نميجوشيد اخرشم از دماغم مهموني رو در مياورد با اشك و گريه و داد و بيداد ميزاشت منو تنها و ميرفت خونشون .بهشم ميگفتم ميگفت خوشم نمياد تو هم نرو فاميلات ولنگو بازن؟!!!!!!!!! پاي تمام دوستامو بريد تك و تنها بودم تا اينكه واسه اربعين با دوستش قرار كربلا گرفت بدون اجازه من پاسشم رديف كرد بعدا گفت دارم با رفيقم ميرم گفتم بدوني!!!! دنيا اوار شد رو سرم اخه هميشه ميگفت فقط با تو ميرم كربلا ولي با دوستش داشت ميرفت هر كار كردم نتونستم منصرفش كنم كارمون به فوش و كتك كاري و وساطت خانواده ها كشيد گفتم اگه بري طلاق بده بعد برو. گفتم اگه دوست بده واسه تو هم بده با هم بريم با اون نرو! پاشو كرده بود تو يه كفش گفت طلاقتم بدم ميرم . هيشكي جلومو نميتونه بگيره با جنگ و دعوا رفت. خيلي گريه كردم تا اين كه وقتي برگشت موج كينه و نفرتم ازش مونده بود. به قدري دعوا كرديم كه حد نداشت در كمال ناباوري گفت ميخوام طلاقت بدم ازت زده شدم منو برد دادگاه پاي كار رسيد زد زيرش گفت مهريه ببخش منم گفتم عمرا خلاصه به هواي اين كه وكيل بگيره برگشتم باورم نميشد با ماشين من رفته بوديم وقتي رسومدمش خونشون باباشو ديدم دست خودم نبود با شدت گرين و عصبانيت داد زدم پسرت برده طلاقم بده. هيشكي خبر نداشت دلم شكسته بود . منفجر شدم باورم نميشد اين كارو كرده باهام . زنگ زدن مادرم اومد اونجا به بابام خبر ندادن نشستيم با بزرگتر ها صحبت كرديم كه چرا برده طلاقم بده جوابش اين بود كه زبون دخترت درازه دست بلند كرده رو من زيادم با گوشي ور ميره تو جمع ! بماند قبل اين كه مامانم بياد جلو بابا داداشش كتكم زد و داغونم كرد چه فشايي هم داد بهم! از كينه ميخواستم بكشمش خوردم كرده بود . خلاصه اونم گذشت كه ديگه مثل اول نشديم تا يكم ازم دلخور ميشد ميگفت كاري نكن ببرمت جايي كه نبايد! ديدم پر رو شده به بالام تمام ماجرا گفتم جوري باش حرف زد كه تا الان اسمشو ديگه نيورد. روزا گذشت ازش سرد شدم اونم سرد و سردتر دعوا زياد ميكرديم كتك ميزدم كبودم ميكرد. خيلي دوسش داشتم ولي ازش متنفر ميشدم قضيه كربلا و دادگاهو اينقدر كوبيدم سرش كه به غلط كردن افتاد خيلي تلافي كردم سرش . ديگه عشقي نبود فقط بي احترامي بود و توهين و كتك و ابرو ريزي. تا اين كه توجهم رو كامل ازش بر داشتم . اون هميشه از قيافم ايراد ميگرفت اين بار شروع كردم به تحقيرش و اعتماد به نفسشو خراب كردن خودمو ميكشيدم بالا ، بي محلي ميكردم تو جمع نگاشم نميكردم . تا به خودش اومد يكم اومد سمتم . نياز به محبت داشت منم دريغ ميكردم اين روش خيلي جواب داد ولي يك ذره كه محبت ميكردم به شدت باز اخلاقش بد ميشد، اصلا يه ادم ديگه شده بود. دريغ از يه نوازش يه لمس يه محبت به من. تا اين كه ترسوندمش كه اگر محبت نكني كس ديگه ميكنه. به هيچ عنوان زيره بار نميرفتم كوتاه بيام خيلي بهتر ميشد. مدت طولانيه كه خيلي بهتر شده ازم يكم حساب ميبره. وابسته شده و من سركش . همش بدم مياد كه محبت كنم بس كه قبلا سركوبم كرده بود بي احترامي كرده بود. اينم بگم به شدت به محبتم نياز داره. دوري ازم براش سخته خيلي وابستمه ولي پنهون ميكنه. خلاصه كه بازم دعوا هامون ادامه داره و متاسفانه همش مادر پدرمو مياره تو دعوا وساطت كنن كه من به شدت مخالفم . هزار بار اونا وساطت كردن ابروم رفته ديگه . به فكر طلاقم . زندگيم خيلي استرس زايت. شوهرم خيلي خام و به شدت كينه اي هست. به قدري بالاست كينه اي بودنش كه پدر مادرش رو رمج ميده.و منو عذااااااااب. وقتي خوبه رابطمون به خاطره كينه اي بودن و طلافي كردن يه كاري از قصد ميكنه ميرينه به حالمون و رابطمون همه چي خراب ميشه. سردر گمم كه جدا شم يا ادامه بذم خيلي سرد شدم ولي دوسشم دارم. جدايي ازش سخته واسم واسه اونم خيلي سخته. ما حالت تعادل نداريم يا عاشقيم يا به شدت متنفر. اين خيلي بده. همه ميگن اينقدر دعوا ميكنين دوام نداره رابطتون به نظرتون جدا شم ؟اينم بگم خيلي لجباز هم هست.

نویسنده: reza25 پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 00:59    عنوان:  

دقیقا این حالت رو منم دارم نمیدونم از چیه یا خیلی عاشقم یا خیلی متنفر.یا خیلی دوسش دارم یا فوق العاده ازش بدم میاد.
فاصله بین عشق و نفرت یه سر سوزنه
حالا مطمئنی کربلا رفته بود؟ جای دیگه ای نرفته بود؟
جدایی یه چند سالی میریزتتون به هم و اگه همینطوری هم ادامه بدید تا اخر عمر باید دعوا کنید

نویسنده: aramesh2 پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 02:47    عنوان:  

Tmahsa38,

سلام و عرض ادب
واقعا سخته اینجوری
نمیدونم چی بگم فقط خوندمشش و مات و مبهوت این اخلاقش شدم کاش میشد منم باهاش دوست بشم!!
بعضیها چقدر میتونن نقش بازی کنن
خدایا کمکشون کن Crying or Very sad

نویسنده: gladyator66محل سکونت: Abhar - Zanjan پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 06:07    عنوان:  

Tmahsa38,
سلام

من باز اون حرفمو میگم ازدواج با عشق و عاشقی نتیجه ای جز شکست نخواهد داشت!

ب نظر من قبل از هر تصمیمی سعی کن دونفری برید پیش مشاور خانواده خوب !

نویسنده: takotanha پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 07:27    عنوان:  

Tmahsa38, سلام فکر میکنم هم شما هم همسرت آدم های لجباز و غد و سرکشی هستید و تو روابط شما اثری از گذشت و کوتاه اومدن نیست. هر دو میخواین روی هم دیگه رو کم کنید و حرف خودتونو به کرسی بشونید. الان کاری که میکنی باید محبتت رو کنترل شده خرجش کنی. همسرت از اون تیپ آدم هاییه که دوست داره دنبال محبت بدوئه و همیشه دنبال کسی میره که پسش بزنه. بعضی از آدم ها از این تیپ شخصیت ها دارن. ولی دقت کن میگن یه پایان تلح بهتر از یه تلحی بی پایانه. بازم برو مشاور این موضوع خیلی گسترده و حساسه

نویسنده: ARTESHB0D پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 07:29    عنوان:  

شما ایشون رو مجبور به ازدواج با خودتون کردید در حالی که قلبا راضی به اینکار نبوده

نویسنده: Tmahsa38 پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 09:28    عنوان:  

ممنون از دوستان . سه سال تموم واسه اين كه باهاش ازدواج كنم دست به خودكشي هم زد!!!! به پام افتاد . تمام تلاشش اين بود به من برسه!!!!!! به خدا اصلا نميخواستم ازدواج كنم باهاش. به اصرار و زور و خودكشي و تهديد كه اگر با من ازدواج نكنه واسه جفتمون دردسر درست ميكنه!!!! نا گفته نمونه منم خيلي دوسش داشتم!

نویسنده: Tmahsa38 پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 09:32    عنوان:  

بله ما هر دو لجبازيم و سر كش تو عصبانيت هر كاري ميكنيمولي اون بعد از هر بار كه دست روم بلند ميكنه يكم كه ميگذره به شدت پشيمون ميشه گرين ميكنه كه چرا كاري كردم كه مجبور شه دست روم بلند كنه. بغلم ميكنه. به زور ميبرم بيرون واسم لباس و كفش و ... ميخره از دلم در بياد ميبوستم!!!!! من از اين رفتار خوشم نمياد. من خودم فكر ميكنم عشق زياد مثل جنون شده واسش! تحمل نداره يك روز كامل منو نبينه، اگر نبينه عصبي ميشه غر ميزنه پشت تلفن به چيزايي گير ميده كه باز دعوامون ميشه!!!!! رفتاراش طبيعي نيست رنج ميبرم. احتراممون از بين رفته

نویسنده: Tmahsa38 پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 09:42    عنوان:  

پيش مشاور نمياد هر كار ميكنم! ازش خسته شدم ولي دوسشم دارم نه راه پس دارم نه راه پيش! مريضم همش افسر ده تنگي نفس گرفتم! درمونده ام! از اين كه كينه اي هست متنفرم. حتي اگه با هم خوب باشيم يه كار ميكنه به خاطر تلافي كاري كه قبلا تو دعوا كردم بهش بر خورده اونو پيش ميكشه ميگه تلافي اونه!!!!! گند ميزنه. از هيچ كس حتي پدر مادرش هم حساب نميبره مادرم ميگه خامه خيلي راضي به طلاق هست، ولي بالام نه! ناگفته نمونه خوبي هايي هم داره كه تو هيچ مردي تو فاميل نديدم. يا به ندرت ديدم. يا خيلي خوبه يا خيلي بد. حد وسط نداره! خود من هميا ميميرم براش يا حالم به هم ميخوره ازش.دعوا هامون خيلي سخته زخم و زيلي ميكنيم همو. حدودا سه ساعت طول ميكشه تو ماشين هميشه دعوا ميكنيم. ولي چند ساعت كه ميگذره حسابي چرت و پرت باره هم ميكنيم خالي ميشيم كتك ميخوريم از هم انگار اب رو اتيش ريختن!!!! پيش قدم ميشه واسه بوسيدن و اشتي كردن. ميخنديم شوخي ميكنيم. ميريم خونه هامون!!!! به قران حس ميكنم مريضيم! ولي واقعا اينطوري شديم. بعد از هر دعوا ميگه اگر تو رو هر كاري تو دعوا بكنم باهات بزنم داغونتم كنم باز اخرت جات اينجاست كنار من تو اغوش من . اخرشم واسه مني! من واست ميمونم! پس با من مثل ادم رفتار كن!!!! ازش ميترسم از ايندمون! اون روانيه يا من يا هر دومون!!!!!!!

نویسنده: aramesh2 پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 14:06    عنوان:  

Tmahsa38, اگر با مشاوره تلفنی حاضر میشه خبرم کنید شماره یه مشاور مذهبی رو بهتون بدم در تهران راحت تلفنی درد دل کنید

http://www.cloob.com/profile/main/home/username/rozerezvan2

نویسنده: Tmahsa38 پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 18:00    عنوان:  

Crying or Very sad

نویسنده: aramesh2 پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 23:21    عنوان:  

Tmahsa38, چی شد ازش پرسیدید؟ وبلاگ دارید من در اونجا باهاش حرف بزنم؟

نویسنده: khazanhamishegi پستتاریخ: چهار‌شنبه 3 تیر 1394 - 23:29    عنوان:  

Tmahsa38, من احساس میکنم همسرتون اختلال شخصیت داره با توجه به خودکشی که گفته بودین و اینکه
یا خوب خوبه یا بده بده.،،اینا علایم خوبی نیست البته احتمال هم داره شما زیاد لج تو لجش میزاری..اونم بچه بازی در بیا ره!!
نمیشه تا حرف همسرتو نشنیدیم قطعی تشخیص بدیم... به قول معروف تنها بری قاضی راضی برمیگردی!!!!
همسرت میتونه بیاد اینجا صحبت کنه؟

نویسنده: kebriaمحل سکونت: قلم صنع پستتاریخ: پنج‌شنبه 4 تیر 1394 - 00:58    عنوان:  

سلام
با مهر و عواطف زنانه چون دوران دوستی زندگی را زیبا بساز!
دعواهای همسرت را با سکوت پاسخ بده!
زیرکانه خواسته هایت را از زبان همسر مطرح کن!

نویسنده: Tmahsa38 پستتاریخ: پنج‌شنبه 4 تیر 1394 - 14:28    عنوان:  

سلام چند روز پيش به شدت دعوا كرديم و بزن بزن و فوش و فوش كاري. شب اومد تا سحر تو ماشين دم در حرف زديم به شدت بعد از دعوا بغلم كرد و ابراز احساسات كرد گفتم تو رواني هستي طلاق ميگيرم ازت! گفت خودمو ميكشم . به قران ميدونم ميكنه اين كارو، ميگه اينقد دوست دارم بايد هر چي ميگم گوش كني نميخوام زن جوونم هر كار ميكنه من نفهمم و از دست بدمت يه هويي بري مال يكي ديگه شي. به نظرم اين حرفا چرته، بهش گفتم بايد بريم پيش مشاور در عين ناباوريم گفت كه ميام!!!!!!! اينقد مهربون شده كه نگو! ميترسم ارامش قبل طوفان باشه! هر كار ميگم ميكنه! حتي بد رفتاري هم ميكنم با ارامش رد ميكنه! گفت بعد از ماه رمضون هر جايي كه من بگم مياد پيش مشاور! ميشه حضوري بيايم؟



موسسه فرهنگي آموزشي قلم صنع -> مشاوره خانواده

تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند

رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
صفحه 1 از 2